تبلیغات
ضمیر - علی نیکجو
دوشنبه 27 فروردین 1397

چهل و نهم - باران

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    






باران می بارد.و ما كِیف می كنیم از این اتفاق. دقیقا بعد از کِیف کردنِ ماست که قطع میشود. خیابانها و كوچه ها و مَعبرها خشك میشوند. روزها و هفته ها میروند. بهار میرود. كِیف كردنِ ما میرود. آب دوباره به چرخه ی حیات برمیگردد. در چرخه میچرخد و ما در زمان میچرخیم. همه چیز دوباره تغییر میكند. باز باران میگیرد.احتمالا ما در لباسی جدید، سنی جدید، وضعی جدید و مكانی جدید، مجددا كیفور می شویم از باران. گویا تغییر لازمه زندگی است و زندگی لازمه ی تغییر. كاش اما تغییرمان مثل آب می بود. مثلا هربار كه تغییر میكردیم، باعثِ كیفِ دیگران هم می شدیم. نه اینطور تك بُعدی و تك ساحتی، نه اینطور موجبِ رنج و دِلخوری و سَرزنش. تغییر میكنیم ما، اما فقط به سمت پیر شدن و فرسوده شدن، به سمتِ خسته شدن و كِسِل بودن، به سمتِ صُلب شدن و مرگ. مثلِ آب نیستیم ما. آب هم قاعدتا مثل ما نیست. كه اگر بود، مایه و مایعِ حیات نبود دیگر.مثلِ ما مایه ی ننگ بود. و چه خوب كه مثل ما نیست.

 

نقاشی از : یوتاگاوا هیروشیگه / احتمالا کشیده شده در نیمه ی دوم قرن نوزدهم

 


یکشنبه 5 فروردین 1397

چهل و هشتم - مرد آرام

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    





تصور میکنم در نهایت، علاقه ی وافر به یک فیلم نه با کیفیت فنی و تکنیکی و ویژگی های فُرمی سنجیده میشود و نه با چیزِ موهومی که به آن "محتوا" میگویند. علاقه ی وافر به یک فیلم ، شاید به قدرتِ "حس برانگیزیِ" آن بر گردد و آن فیلم هایی موفق اند پایدار بمانند که بتوانند حسِ انسان ها را برانگیخته کنند. "مردِ آرام" این ویژگیِ مهم را به غایت دارد و آن قدر آن را دارد که میشود چند ده بار آنرا دید و شگفت زده شد. دوست داشتنی ترین "جان وِین" و دوست داشتنی ترین "مورین اوهارا" برای من در این فیلم اتفاق می افتند. و قبل از آنها "بِری فیتز جرالدِ" نازنین . همان پیرمردِ دائم الخمر و با معرفت و شوخِ مردِ آرام. به نظرم میرسد که روزی، در جایی، مفصل درباره "مردِ آرام" بنویسم.


the quiet man - john ford - 1952


دوشنبه 21 اسفند 1396

چهل و هفتم - دیگر چه میتوان گفت ؟

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

ولی، گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست
نه در حضور غریبه
نه کنجِ خلوتِ خود
گریستن نتوانستم که آفتاب
بیاید
نیامد


رضا براهنی



امشب فایلِ صوتی اش را اتفاقی دوباره توی فولدر پیدا کردم و گوش کردم و چه خوب شد که گوش کردم. وصفِ حال بود.


شنبه 12 اسفند 1396

چهل و ششم - نروادای عزیز

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



می دانی !
مدت هاست ایستاده ام بر فرازِ اتفاقی که نمی افتد



پابلو نروادا


جمعه 4 اسفند 1396

چهل و پنجم - شاملوی ما

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

ما
بیرونِ زمان
ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌هایِمان.


احمد شاملو



پی نوشت : از برآیند روزگار این چُنین بر می آید که شاملو راست میگفته. صد البته این "ما" به هرکسی و هر جماعتی ، اطلاق نمیشود. مثلا به عافیت طلب ها و رنج نکشیده ها ربطی ندارد. قاعدتا به کسانی نزدیک است و ربط دارد که حداقلِ حداقل "درد" را، "تلخی" را ، کمی، فقط کمی حس کرده باشند. ( قبل و بعد این شعر هم حکایتی دارد تلخ و سعی کردم فعلا این چند سطرِ کوتاه را از آن شعر فهم کنم تا بعد بروم سراغِ بقیه سطور )


دوشنبه 16 بهمن 1396

چهل و چهارم - ما و معروف ها

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


چند شب پیش، سوارِ آخرین قطارِ مترو بودم. در یك موقعیت شبه كُمدی، كمیّتِ دست فروش ها تقریبا بیشتر از كمیّتِ مسافرین بود. دست فروش هایی كه میخواستند به ضرب و زور، به حیله و فریب، به خدعه و نیرنگ و شامورتی بازی، در ساعات پایانیِ شبی خوفناك، كالای بنجل بیندازند به ما.ترس بَرم داشت یك آن. شبیه جامعه ای بود كه تعدادِ آدم های معروفش - تصحیح میكنم، تعدادِ آدم های به ظاهر معروف و حرافش - بیش از تعدادِ آدم های عادی اش باشد. دست فروش ها با پُر تعدادی و پُر رویی شان، با لفاظی و اطوارگری شان، میتوانستند ما را مرعوب كنند، و ما در موقعیتی بودیم كه به راحتی مرعوب میشدیم. ما كَم بودیم و آسیب پذیر. آنها زیاد بودند و آسیب زا. ما كَم كَم، كَم میشویم و آنها رفته رفته، زاد و ولد میكنند و تكثیر میشوند. - آدم های به ظاهر معروف را میگویم، همانهایی كه میخواهند بُنجل بودنشان را بكشند به رُخِ ما- و بیچاره ما و بیچاره دستفروش های ما.


سه شنبه 10 بهمن 1396

چهل و سوم - برف

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


سِتَروَن در "دیدن" و اخته در "نگاه كردن". نظاره گرِ عاطل و باطلِ جهان به قاعده ی هدر رفتِ زمان. الكی خوش و الكی غمگین. مُصر در حرف زدن و اهلِ بیجا سكوت كردن. اهلِ مكث های بیخودی. اهلِ تسامح و تساهل و كلماتی از این دست در بابِ لعنتیِ تفاعُل. اهلِ كنار آمدن. اهلِ توی برف فرو رفتن. اهلِ الكی خوشحال بودن از برف. اهلِ "حرفْ بازی". اهلِ "برفْ بازی". اهلِ میانمایگی. از تیره ی میانمایه های این روزگار. اهلِ این روزگار.


سه شنبه 3 بهمن 1396

چهل و دوم - کامو و ما

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



هربار که سخنرانی‌ای سیاسی می‌شنوم یا سخنرانی‌های رهبرانمان را می‌خوانم، از این که سال‌ها هیچ حرفی که بار انسانی داشته باشد نشنیده‌ام، به وحشت می‌افتم. همیشه همان کلمات است که همان دروغ‌ها را تکرار می‌کند. و این حقیقت که مردم پذیرای آنها هستند،که خشم مردم این دلقک‌های تو خالی را از بین نبرده است، به نظرم دال بر این واقعیت می‌نماید که مردم اهمیتی به این که چگونه بر آنها حکومت شود نمی‌دهند؛آری راست است،آنها با بخش کاملی از زندگیشان و به اصطلاح«علایق حیاتیشان» بازی می‌کنند_آری، بازی.



آلبر کامو - یادداشت‌ها - جلد یکم 


شنبه 30 دی 1396

چهل و یکم - ثریا در اغما

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


در سطور آخرِ ثریا در اغمای اسماعیل فصیح، نوشته بود: 

"زندگی ساده است. تو را از شكم مادرت می آورند اینجا. به تو امید و عظمت دنیا را نشان میدهند. بعد توی دهانت می زنند. همه چیز را از دستت می گیرند و میگذارند مغزت در كُما متوقف شود. انصاف نیست "


#ثریا_در_اغما#اسماعیل_فصیح


پنجشنبه 14 دی 1396

چهلم - چهلم ..

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم..


سید علی صالحی


پنجشنبه 14 دی 1396

سی و نهم - وُلفِ نازنین

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


تردیدی ندارم که اگر ما در پی کشف و تغییر نبودیم و بر فراز و نشیب ها نمی لرزیدیم، هرگز افسرده نمی شدیم، اما از همین حالا رنگ پریده و قضا و قدَری و پیر می شدیم.


از یادداشت های ویرجینیا ولف - 1924


یکشنبه 10 دی 1396

سی و هشتم - آوای کشتی ها

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

به تصویر درختی
كه در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
كه چتر سرگیج هام را
همچنان كه فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گیج پیشانی ام می كاهد –
در حریق باز می كند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن كشتی ها
كه كالاشان جز آب نیست
آبی كه می خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی ها
با كبوتران از شانه ی خود رم داده _

بیژن الهی


جمعه 1 دی 1396

سی و هفتم - نیامد

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


شتاب کردم که افتاب بیاید .. نیامد


رضا براهنی


جمعه 1 دی 1396

سی و ششم - " علی "

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



" من اینجوریم، همیشه هر وقت باید یه كاری بكنم، یه دفه اصن هیچ كاری نمی كنم."


چیزهایی هست كه نمیدانی 
فردین صاحب الزمانی

پی نوشت : سکانسِ سکانس ها..


پنجشنبه 30 آذر 1396

سی و پنجم - یلدا

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



صحبتِ حُکام ، ظلمتِ شبِ یلداست
نور ز خورشید جوی
بو که بر آید .


حافظ


دوشنبه 27 آذر 1396

سی و چهارم - به سودای تو

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.




که ما کشتی در این طوفان به سودای تو می رانیم
#سایه
by: ivan aivazovsky - 1858


یکشنبه 26 آذر 1396

سی و سوم - تهران دلت همیشه غبارآلود

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

تهران ! دلت همیشه غبارآلود، رویای سنگ خیز تو وهم آلود
پهلوی پهنه های تو خون آلود، پس یا بمیر یاکه بمیرانم
..
شمس الاماره های پر از ماری، دیوآشیان بی در ودیواری
سردابی از جنازه ومرداری، از عشق های بی سرو سامانم
..
شریان فاضلاب ترین هایی، شن زاری از سراب ترین هایی
ویران تر از خراب ترین هایی، من روح رود های خروشانم



محمدرضا حاج رستم بگلو


پی نوشت : نسبتِ شخصی دارم با این چند بیتِ رستم بگلو. یادِ سالهای دور می افتم وقتی میخوانمشان. چقدر زود همه چیز میگذرد طبقِ معمول و چقدر همه ی چیزهای بد و تلخ، اینقدر سخت تغییر پذیرند و بعضا تغییر ناپذیرند.


جمعه 17 آذر 1396

سی و دوم - بعد از ظهر پاییزی

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



از بهترین لحظاتِ سینمای اُزو، جایی است در "بعد از ظهرِ پاییزی". جایی كه هیرایاما به دعوتِ ساكاموتو، افسرِ تحت خدمتش در نیروی دریایی كه به تازگی یكدیگر را پیدا كرده اند، به كافه ای میرود تا به عادتِ هر شب مست كند. در حینِ مستی، ساكاموتو میگوید: كاپیتان! فكر كن اگر ما جنگ را پیروز میشیدم، الان جوان های ما اینچنین در برابر فرهنگِ آمریكا مرعوب نبودند و در عوض این آمریكایی ها بودند كه موهایشان را به سبكِ سامورایی ها اصلاح میكردند. هیرایاما میخندد و ساكاموتو باز هم مینوشد. كمی بعد ساكاموتو، از زنِ صاحبِ بار، میخواهد آهنگِ مارشِ نظامی را بگذارد. با پخشِ آهنگِ مارش، ساكاموتو و هیرایاما ادای احترامِ نظامی را در می آورند و در مستی میخندند. آهنگی كه در زمانی نه چندان دور،موجبِ مباهاتِ هیرایاما و ساکاموتو بوده، حالا دست مایه ای برای شوخی در مستی شده است.
مجموعه ی همه ی اینها، یعنی افولِ فرهنگِ پیشین و جایگزینی مناسباتِ جامعه ی مُدرن- صنعتی در كشوری كه هیرایامای تنها و افسرده، كاپیتانِ یكی از ناوهای جنگیِ شكست خورده اش بوده، این را نشان میدهد كه ازو چقدر دقیق و چقدر تلخ و البته چقدر صریح و ساده و بی محابا، تاریخِ كشورش و مصائبِ آن را بیان میكند. تاریخِ معاصرِ ژاپن و استحاله شدنِ ژاپنِ سنتی، به خودیِ خود تلخ و رنج آور است، حالا اگر ازو به این تاریخ، نگاهِ گزنده و قرینِ تلخی اش را هم اضافه كند، حتما یكی از تفكر برانگیز ترین لحظاتِ ازو خلق میشود، كه در بعد از ظهر پاییزی، خلق شده.


‏An Autumn Afternoon- ١٩٦٢- یاسوجیرو ازو


پنجشنبه 9 آذر 1396

سی و یکم - نقاشیها ..

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


by: angelo morbelli - 1903

به طور قطع از کارهایی است که نگاه کردن به وجب به وجبش به فضلِ آدم اضافه میکند.


پنجشنبه 9 آذر 1396

سی ام - لافِ صلاح

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

حالیا مصلحتِ وقت در آن می بینم

که کِشَم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شوم

یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

جز صُراحی و کتابم نَبُود یار و ندیم

تا حریفانِ دغا را به جهان کم بینم

بس که در خرقه آلوده زدم لافِ صلاح

شرمسارِ رخِ ساقی و مِیِ رنگینم

بر دلم گردِ ستم هاست، خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم..



حافظ


دوشنبه 6 آذر 1396

بیست و نهم - لیلا

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


فهمِ لیلای مهرجویی از این حیث برای من جذاب است که تصویری درست و دقیق از یک خانواده ی بورژوای مذهبی ارائه میدهد. خانواده هایی که در دهه هفتاد بیش از پیش سر برآوردند و بروز و ظهورِ بیشتری داشتند و مناسبات خاص خود را به جامعه تحمیل میکردند. فهمِ لیلای مهرجویی برای من از این حیث جذاب است که میشود از این بازنماییِ دقیق و درست لذت برد و البته ناراحت شد. میشود فکر کرد و میشود فکر کرد.

پی نوشت : جایی که جمیله شیخی - مادر - با نوزادِ دختری ناخواسته در آغوشش حالتی نزار به خود گرفته، قسمتی ابژکتیو از تاریخِ دهه هفتاد است که همه ی حرفِ فیلم را هم میشود در آن پیدا کرد.  چه خوب که چنین فیلمی داریم. و چه بد که چنین تاریخی داریم.


لیلا - 1375 - داریوش مهرجویی


دوشنبه 29 آبان 1396

بیست و هشتم - از شعر

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



اعتبارِ سُخنِ عام، چه خواهد بودن ؟


حافظ


جمعه 26 آبان 1396

بیست و هفتم - روزگارِ غریب

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

آنک قصابانند / بر گذرگاه‌ها مستقر / با کُنده و ساتوری خون‌آلود / روزگارِ غریبی‌ست، نازنین / و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند/ و ترانه را بر دهان / شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

شاملو


پنجشنبه 25 آبان 1396

ببست و ششم - به رحمتِ سر زلفِ تو

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.




از : 

Edmund C. Tarbell - 1890

به رحمتِ سرِ زُلفِ تو واثقم، ور نه
کِشِش چون نَبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟ 

حافظ


پنجشنبه 25 آبان 1396

بیست و چهارم - مثلِ دیگران شدن

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    



 موراكامی در "جنگلِ نروژی" شخصیتی خلق كرده بنامِ "ناگاساوا". ناگاساوا مردی است زن باره، درسخوان، باهوش، كتابخوان، منفعت طلب، محاسبه گر و یك آریستوكراتِ بالفطره. ناگاساوا در جمله ای نسبتا خیرخواهانه به واتانابه -شخصیت اصلی- میگوید:
 " واتانابه! اگر فقط كتاب هایی را بخوانی كه بقیه میخوانند، همانطور فكر خواهی كرد كه بقیه فكر میكنند. این دنیای احمقها و نادان هاست." 
جمله ی ناگاساوا در وهله اول و شاید در وهله دوم و سوم غلط و ناصحیح به نظر می آید. اما در نهایت دُرست و دقیق است. این واقعیتی تلخ است كه مثل دیگران خواندن، در اكثرِ مواقع به مثلِ دیگران شدن ختم میشود.





پنجشنبه 25 آبان 1396

بیست و سوم - تماشای رنجِ دیگران

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


زنی از شهروندان سارایوو میگفت: " اکتبر 1991 اینجا نشسته بودم توی آپارتمانِ زیبایم تا اینکه صرب ها به کرواسی حمله کردند. وقتی اخبار، تصاویر مستندی از ویرانی هایی را که فقط چند صد مایل با ما فاصله دارد نشان میداد، پیش خودم گفتم "وای چه ترسناک" و بعد زدم یک شبکه دیگر. بنابراین چطور میتوانم از دست یک نفر در فرانسه یا ایتالیا یا آلمان کفری شوم که کشتار های هر روز اینجا را در اخبار میبیند و میگوید "وای چه ترسناک" و بعد میرود دنبال یک برنامه دیگر. این چیزها عادی است. آدم ها همه اینطوری اند". مردم هرجا که احساس امنیت میکنند، نسبت به #درد بی اعتنا هستند.


#سوزان_سانتاگ
 از کتابِ شریفِ #تماشای_رنج_دیگران

عکس: حلب / سوریه


سه شنبه 23 آبان 1396

بیست و دوم - جولیا..

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


چه کیفیتی است در صدای تو، که اینقدر صریح و ساده، اینقدر سهل و ممتنع، آدم را به چالش میکشد ؟ بارها و بارها به صدایت گوش دادیم و بارها و بارها حسرت خوردیم،  بارها و بارها تحسین کردیم و بارها و بارها گریه کردیم ، بارها و بارها هیجان زده شدیم، نیم خیز شدیم، بلند شدیم و مشت گره کردیم. چه کیفیتی است واقعا در صدایِ تو؟ در حرکتِ دستت چه کیفیتی است واقعا؟ چه کیفیتی است وقتی حماسی میخوانی. در نگاهت چه کیفیتی است وقتی سکوت میکنی؟ در پیوسته و ممتد خواندنت وقتی میخواهی سنگِ تمام بگذاری چه کیفیتی است حقیقتا ؟
هر چه هست و هرچه باشد، بعد از خسته گی های روزانه. بعد از روزمرگی های بی قاعده به صدایت و تک تکِ آن تِرَک های جادویی ات پناه می آوریم و کِیف میکنیم از کیفیتِ آدم حسابی بودنت.


" جولیا بطرسِ "عزیز


سه شنبه 23 آبان 1396

بیست و یکم - زن

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


isidre nonell -1906 -gipsy womens head

آن لولی وشِ مغموم..
روزی روی جلدِ کتابی، چیزی از این نقاشی شگفت انگیز، از این طرح ابدی و ازلی استفاده میکنم. 


چهارشنبه 17 آبان 1396

بیستم - مردِ جنگی در زمانه ی صلح

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    

اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


مردِ جنگی در زمانه ی صلح

 

از درخشان ترین عکس های عباس عطار است این عکس. در کردستان برداشته شده گویا و همه ی ویژگی های یک تصویرِ درست را به عقیده ی من دارد.

چهار نفر در چهار لایه ی متفاوت بصری در عکس حضور دارند. نزدیک ترین فرد به ما مخاطب پسربچه ایست که قامتش کوتاه ترین قامت است. صورتش در وضعیت سه چهارم به سمت چپ چرخیده و از چشمانش بهت و تعجب می بارد. جهتِ ایستادنِ پسر، منفیِ جهتِ ایستادنِ آن سه نفر است و از این حیث موقعیتی متفاوت از لحاظ بصری پیدا کرده. به طور دقیق تر پسربچه در حکمِ یک "نظاره گر" یک ناظرِ تاریخی - به واقعه ای در حالِ وقوع تعریف میشود، چرا؟ چون اولا به ما نزدیک تر است یعنی شاید تجسمی از حضورِ مخاطب در داخلِ عکس باشد؛ که هست -  و دوما جهتِ ایستادنش و موقعیتِ چهره اش خلافِ سه نفر دیگر است و این یعنی به عنوانِ یک نسلِ جدیدِ در حال رشد که لباسی غیر سنتی و غیرِ محلی به تن کرده کت و شلوارِ مدارسِ جدید - بیرون از فضای به وجود آمده از آن سه نفر قرار گرفته و از "بیرون" به آنها نگاه میکند و البته بهت زده است.

 از لایه ی دوم به بعد تازه روایتِ اصلی عکس شروع میشود. مردی عازمِ جنگ است. از کجا میفهمیم عازم است و از جنگ برگشته نیست؟ دلیل قانع کننده ای برای این ادعا وجود ندراد. دست کم میشود گفت که من اینگونه برداشت میکنم. البته خیلی هم بی دلیل نیست. لباس های مرد در نهایتِ پاکیزگی و نظم است. لبخندِ بر لبش نیز به مردانی که از جنگ برگشته اند نمی خورد. پس میشود دست کم "فرض" کرد که مرد عازم جنگ است. مردی در لایه ی دومِ تصویر که از حیث نزدیک بودن به ما در مرتبه ی دوم و بعد از پسربچه تعریف میشود قدش به طرز عجیبی بلند تر از همه است. به نظر میرسد روی چیزی ایستاده و یا زمینِ زیر پایش اختلاف سطحی محسوس با آن دو زن دارد. نگاهی مسلط به زنِ جوان میکند و سرش نیز در موقعیتی مرد سالارانه قرار دارد. به علاوه، نزدیک ترین فرد به راستِ قاب است و اگر قرار باشد فرض کنیم این فریم به حرکت در بیاید و ما بعد از این لحظه ی عکس را ببینیم، قطعِ به یقین مرد از سمتِ راست تصویر خارج میشود و به جنگ عازم میشود. ( فراموش نکنیم که سمتِ چپ تصویر هم پسربچه ایستاده؛ دستِ کم میشود گفت دو زن، در حصارِ و حمایتِ دو مرد در سمت راست و چپ قرار گرفته اند، یکی جوان و دیگری جوان تر )

لایه ی سوم مهم ترین قسمت تصویر، دلِ تصویر، مرکزِ تصویر و همه ی دار و ندارِ عکس است. زنی جوان با لبخندی ساده با اسلحه ای در دست در مرکزِ تصویر ایستاده و حذف کردنش تمام حیثیتِ عکس را بر باد میدهد. شانه های کوچکی دارد و لباسی بلند و جوانانه. از پشتِ سرش و در بک گراند، درختی اریب خارج شده و تاکید بیشتری بر حضورِ زن ایجاد میکند. توصیفِ زن و حالت چهره اش و علی الخصوص چشم های پایین افتاده اش، شرحی میخواهد که فقط با تماشا کردن حاصل میشود و نه با نوشتن.

و اما لایه ی چهارمِ تصویر. و امان از لایه ی چهارمِ تصویر. نمیدانیم این زنِ مسن مادرِ کیست. شاید مهم هم نباشد. چیزی که مهم است بالا پوشی است که به تن کرده. پارچه ی ژاکت - بالا پوش - به مثابه رداییِ کوتاه از جنسِ لباسِ دختر جوان است. فهمِ این ارتباطِ نامحسوس وقتی میسر میشود که به دستِ چپِ زنِ مسن نگاه کنیم. دستی حمایت گر و پیش برنده که پشتِ و پناهِ دختر جوان است.اگر دخترِ جوان مرکزیتِ تصویر بود، این زنِ مسن، تکیه گاهِ تصویر است. دو درخت مثل قاب حجمِ بدن او را احاطه کرده و زن را در موقعیتی قرار میدهد که گویی از همه ی افرادِ تصویر عقب تر است و رُلِ حامی را بازی میکند.

علاوه بر همه ی اینها، آن پنجره ی سمت راست در بک گراند نیز شمایی از "خانه" است. همان خانه ای که شاید مردِ جوان برای حفظِ آن عازم میشود. درباره آن اسلحه نیز حرف زیاد است. حساب کنید چرا ناخودآگاه نوکِ اسلحه به سمتِ مرد نشانه رفته. ما بدون هیچ دلیلی احساس خطر میکنیم . از اینکه نوکِ اسلحه به سمت مرد نشانه رفته، احساس خطر میکنیم، و شاید از لبخند ها و نگاه ها. این عکس، عکسِ احساسِ خطر است. عکسی نا ایمن و نمایش دهنده ی وضعیتی غیرِ مطمئن. مثل وضعیتِ ابدی و ازلیِ انسان در زمین.

 

پی نوشت:

1-مشخص است که عباس عطار، هیچ کدام از این مقولات را چینش نکرده و آنچه که بوده را قاب گرفته و ثبت کرده، لذا به رئالیسم ایمان بیاورید.

2-نیچه جمله ای دارد که بعد از دیدنِ عکس یادم افتاد : مردِ جنگی در زمانه ی صلح، به جانِ خودش می افتد.

3-تاریخِ عکس و مکانش : اسفندِ 1357 - سنندج 

4-توصیه میکنم همه ی عکس های عطار را ببینید - تاکید میکنم همه را -. در سایتِ خود عطار بعضی هایش هست و همه اش یکجا در سایتِ آژانسِ عکسِ مگنوم.


شنبه 22 مهر 1396

حافظ، حافظه ی ماست ؟

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


‎همیشه هم اینطور نیست كه تصور كنیم، قصه ی زُهدِ دِراز را، بالا بلندِ عشوه گرِ نقشْ باز، كوتاه میكند. خیر، گاهی خودِ خودِ آدم موجب چُنین وضعیتِ اسفباری میشود. مثل بناهای سالخورده ی خالی از سكنه كه تك تكِ آجرهایشان روزی چندین نوبه، شاملو زمزمه میكنند: "هرگز كسی اینگونه فجیع به كُشتنِ خود برنخاست كه من به زندگی نشستم."

بالا بلندِ عشوه گر نقش بازِ من
کوتاه کرد قصه زهدِ درازِ من
حافظ


تعداد کل صفحات: 2 1 2