تبلیغات
ضمیر - علی نیکجو

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

یکشنبه 17 تیر 1397-09:56 ب.ظ






در دامِ غمت چو مرغ وحشی                    می پیچم و سخت میشود دام
من بی تو نه راضیم ولیکن                          چون کام نمی دهی به ناکام
                                 بنشینم و صبر پیش گیرم
                                 دنباله ی کار خویش گیرم

...

نه قدرتِ با تو بودنم هست                      نه طاقتِ آنکه در فراقت
                                  بنشینم و صبر پیش گیرم
                                 دنباله ی کار خویش گیرم

...

با آنکه همه نظر در اویم                          روزی سوی ما نظر نینداخت
نومید نیم که چشم لطفی                       بر من فکند، و گر نینداخت
                               بنشینم و صبر پیش گیرم
                               دنباله ی کار خویش گیرم


سعدی.. سعدیِ عزیز



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 18 تیر 1397 12:36 ب.ظ
یکشنبه 3 تیر 1397-02:11 ب.ظ



ماهیِ دریا شدم نیزارِ غوکانِ غمین را تا خلیجِ دور پیمودم 
مرغِ دریایی غریوی سخت کرد از ساحلِ متروک 
مردِ قایقچی کنارِ قایقش بر ماسه‌ی مرطوب با خود گفت: "هه! چه خاصیت که آدم ماهیِ ولگردِ دریایی خموش و سرد باشد؟"


 شاملو


 و بله، واقعا به قول مردِ قایقچی، چه خاصیت؟!



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 3 تیر 1397 02:10 ب.ظ
دوشنبه 14 خرداد 1397-09:21 ب.ظ



یك وقتی، دوستی به من می گفت " توی معرفی چیزهایی كه هنوز دوستشون داری خِسّت داشته باش. وقتی هنوز چیزی رو برای خودت "تموم نكردی" به كسی پیشنهادش نده. مثه یه راز حفظش كن. اختصاصی نگهش دار و شخصیش كُن. بزار اون چیزِ خوب فقط برای تو باشه. خودخواه باش. خود خواه باش و حرومش نكن." و "حرومش نكن" رو دوبار می گفت برای تاكید بیشتر. راست میگفت به نظرم. من هنوز هم این عادتِ غلط (و خوب ) رو دارم. یك آهنگ خوب رو تا چند ده بار گوش نكنم و "تمومش" نكنم به كسی پیشنهاد نمیدم. همینطور كتابها رو، فیلمها رو.كافه ها و رستورانها رو. مسیرهای پیاده روی رو. ادكلنها رو و... اینبار اما خلاف عادت باید چیزی رو معرفی كنم. تكه ای از ولیعصر. از سَرِ یوسف آباد تا میدونِ ونك. تكه ای كه همیشه دلپذیره. دلپذیر و جذاب. جوری كه بعد از هربار پیاده اومدن و تموم كردنش، آدم باید تكیه بده به درِ زردِ لمیزِ میدونِ ونك و بگه: "هِی فلانی، زندگی شاید همین باشد." و هست حتما. نه همه اش. اما بخش مهمی از زندگی همین هاست. همین چیزهای ریز و مهم و شخصی و "خود یافته". همین دلخوشی ها و مَفَرها. همین حفره هایی كه مثل حفره های سطحِ یخی قطب جنوب، برای تنفسِ آب زی ها ایجاد میكنند. همین حفره هایی كه برای ادامه دادنِ زندگی ضروری اند. باید گهگاه، آدم بی خیالِ غشای ضخیمِ یخِ زندگی باشد و برود سراغ این حفره ها، نفس بكشد برای ادامه ی حیات، برای ادامه ی زندگی.


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 9 خرداد 1397-05:14 ق.ظ



" قایقران" شاید قدرنادیده ترین تک آهنگِ ایرانی است. مسامحه نمیکنم. شاهکارِ غریب و عجیبی است. تیز است. بُرنده است. همه چیزش اصل است. بَدَلی نیست. از شروعش که در حقیقت صدای غریبِ اعلام جنگ است تا کمی بعدتر که درون مایه ی ملودی تغییر میکند. از حس و حالش تا وقتی که رگه های ملودرام در بطنِ صدای مهرپویا، هویدا میشود. بعد واژه به واژه ی ترانه رسوخ می کند در گوش. تصویر سازیِ کلمه ها اگر که سَرسَری گوش نکنید سینمایی است. خیلی هم سینمایی است. تصاویر از یک لانگ شات شروع میشوند تا می رسند به یک اکستریم کلوز آپ از بازوهای کاراکترِ قایقران. معروف است که صدای پارو زدن و موجِ دریا در ترانه، صداهایی هستند واقعی و اصل،  نه حاصلِ دستکاری و غیره. حکایتِ قایقران، حکایتِ نفر به نفر مردم اینجاست. آدم هایی که مقهور "دریا" شده اند. مقهور دریا و "شب". از قایقران هرچه گفته شود کم است و از عباس مهرپویا هم. این نابغه ی قدرنادیده ی مهجور. این آدمِ ساده ی جنگنده در برابرِ وضعِ موجود.این یاغیِ گمنامِ دیوانه. آخرش - آخر یعنی جایی که خسته شدید از شنیدن - باید به عکس مهرپویا نگاه کنید و بخوانید:

" گر صیدی نشود امشب پیدا؛ قایقران چه کند با این دریا؟"

پی نوشت:

 1-علاوه بر " قایقران"،  از عباس مهرپویا، "مرگ قو" و " قبیله لیلی" را هم گوش کنید. کیفِ دنیاست. 

2-گفتنش شاید لازم نباشد، اما مهرپویا بعد از بهمن 57 دیگر "کار" نکرد. ( چه تلخ، اما طوری نیست، " صدای گرمِ قایقران، شبها می پیچد آرام در گوشِ دریا" . مگر نه؟ " )




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 10 خرداد 1397 12:32 ق.ظ
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397-02:33 ب.ظ







همسایه ها - نویسنده : احمد محمود - 1353 شمسی


ریویوی کتاب:

هم قبل از انقلاب توقیف میشود و هم بعد از آن. قبل از انقلاب به بهانه بیان مسائل سیاسی و بعد از آن به خاطر بیان مسائل جنسی. جسته و گریخته و غیررسمی میگویند پر تیراژ ترین - و یا حداقل یکی از پر تیراژ ترین- رمان های فارسی است. انواع و اقسام خوانش ها را میشود از کتاب داشت. یک جورهایی یک رُمان پسا استعماری محسوب میشود.یک جورهایی هم از تیره ی رمان های رئالیسم سوسیالیستی است، هرچند بیشتر رئالیسم اجتماعی به نظر میرسد. به طور کلی میشود گفت رُمان مهمی است. به هر حال رمان بر محور بیان ایدئولوژی چپ - مارکسیسم - می چرخد. اما معتدل است. چیزی را نمیخواهد یاد بدهد و یا ترویج کند. خالد که داستان از زبان او روایت میشود، نوجوانی است خوزستانی که زندگی اش آکنده از فقر است. از جایی گره می خورد به کلانتری شهر و بعد از آن گره می خورد به دار و دسته ی چپ ها. عاشق میشود و در این بین "مرد" هم میشود. به نظرم می رسد از حیث فارسی نویسی و "نثر" حتا بین رمان های خودِ احمد محمود هم شاخص است، چه رسد به باقی رمان های فارسی. پایانش، پایانِ داستان خالد نیست. اگر با پایانِ همسایه ها مشتاق بودید که باز هم خالد، قصه اش را برایتان تعریف کند باید بروید سراغ یکی از رمان های دیگر محمود به نام " داستان یک شهر " . درباره ی داستان یک شهر هم بعدا می نویسم. عجالتا اگر میخواهید "محمود خوانی" را شروع کنید از همسایه ها کلید بزنید خواندنتان را.


راهنمای کتاب:
بالا هم گفتم. کتاب سالهاست که مجوز انتشار ندارد. پس یا باید دست به دامن دست دوم فروشی ها بشوید یا اگر پی دی اف خوان هستید، پی دی افش را جور کنید. کتاب اگر نسخه ی چاپِ امیرکبیر باشد با قطع پالتویی، 502 صفحه است، اگر هم نباشد چیزی است در همین حدود، حالا فوقش 20، 30 صفحه بیشتر یا کمتر. هر چه قدر هم باشد، به خواندنش می ارزد.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 02:53 ب.ظ
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-07:54 ب.ظ







دایی جان ناپلئون - نویسنده : ایرج پزشک زاد - 1349 شمسی


ریویوی کتاب:

راست و پوست کَنده اش این است که دایی جان ناپلئون از رُمان های مهم فارسی است. شاید به این دلیل که تلخ است و گزنده و خنده دار و شخصیتی دارد دون ژوان صفت به نامِ اسدالله میرزا که حقیقتا شخصیتِ نابی در ادبیاتِ فارسی است. به همه نمی شود خواندن کتاب را توصیه کرد اما اگر مخاطبِ جدی ادبیات هستید، بخوانیدش. نقدِ آریستوکراسی بیداد میکند در این کتاب. نثرش سهل و ساده و همه فهم است و وجوه کُمیکش فوق العاده. شخصیت اصلی که داستان از زاویه ی دید او روایت میشود، پسر نوجوانی است عاشق پیشه در میان یک نزاعِ خانوادگیِ بی ربط و البته بغرنج. اسم کتاب را اگر دقت کنید، اسم یکی از شخصیت های اصلی رُمان است. دایی شخصیت اصلی، توهم این را دارد که شبیه به ناپلئون است. هر توضیحی بیش از این موجب میشود لذت خواندن برایتان کم شود. اما قبل از تمام کردنِ متن این را هم باید بنویسم. رُمان، هم در سیر وقایع و هم در کلام، دچارِ وجوه اروتیک است، و نگرشی متفاوت از قرائت رسمی نسبت به توده های سنتی - مذهبی جامعه دارد. این را هم حواستان باشد که حتما خواندنِ رُمان بهتر از دیدن سریالِ خوبی است که ناصر تقوایی در اوایل دهه 50 از روی کتاب ساخته. به دو دلیل. یکی اینکه کتاب از حیثِ خلقِ لحظات کمدی، فوق العاده است در حالی که سریال شاید به نیمی از این موفقیت هم دست پیدا نکرده. و دو اینکه، پایان بندی کتاب، متفاوت از پایان بندی سریال است. پایان بندی کتاب، خاص است و تعمیم دهنده، در حالیکه پایان بندی سریال، این ویژگی را ندارد. 


راهنمای کتاب:
راستش تا همین چند سال پیش اگر میگفتید دایی جان ناپلئون توانسته مجوز انتشار بگیرد و به صورت رسمی چاپ شود، خنده دار به نظر می رسید. اما حقیقتش این است که کتاب بی کم و کاست چاپ شده و خوب هم چاپ شده. برای تهیه اش به انتشاراتِ خوب "فرهنگ معاصر" مراجعه کنید. رمان 700 صفحه است در قطع پالتویی.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 08:32 ب.ظ
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-07:33 ب.ظ








کُشتن مرغِ مینا - نویسنده : هارپر لی - 1960


ریویوی کتاب :
 
رُمان، اول شخص است و از زبان دخترکی بنام اسکات روایت می شود. هسته ی اصلی اش پیرامونِ پرونده ای است مربوط به یک سیاه که پدرِ مهربان و عجیب و غریبِ اسکات - اتیکوس - وکالتش را برعهده گرفته. اگر دوست دارید رمانی بخوانید که رگه هایی از نحوه ی برخورد والدین با بچه ها را داشته باشد، کشتن مرغِ مینا نمونه ی خوبی است. رابطه ی پدر- فرزند در رمان، احتمالا جنبه ی الگو پذیری پیدا میکند برای شما. هرچند ممکن است زمان زیاد و صفحاتِ زیادی طول بشکد تا به اوجِ رُمان برسید، اما حقیقتش این است که به زحمتش می ارزد. جهان از دیدِ شخصیتِ اسکات، آنقدر سهل و ممتنع روایت میشود که بعید است خسته شوید. تقابل شخصیت "عمه الکساندرا" و "اتیکوس"، تقابلِ دو نوع نگاه به تربیت نسل جدید است. میشود حتا خوانش فمنیستی هم از رُمان داشت. اتفاقا این قسمتش - یعنی نگره های مختلف درباره ی تربیت دختران در خانواده - به جامعه ی ایران الصاق هم میشود و مقایسه اش جذاب است. اگر هم خوشتان می اید به تاریخ تبعیض نژادی در آمریکا دوباره نقب بزنید، رُمان هارپر لی این مسئله را خوب و دُرست، کَند و کاو میکند. در هر صورت رُمانی است مهم که باید بخوانیدش.

راهنمای کتاب :
من با ترجمه ی فخرالدین میر رمضانی از نشرِ "علمی فرهنگی" کتاب را خواندم. خوب بود. هرچند فارسی نویسی کتاب بین محاوره و معیار جا به جا می شد اما خب، چندان آزار دهنده نبود. رُمان 367 صفحه است در قطعِ رقعی.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 08:40 ب.ظ
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397-12:26 ق.ظ





و به کسانی که ایمان نمی آورند بگو: براساس همان وضعی که دارید و خیر خود را در آن می پندارید عمل کنید که ما نیز { به آنچه وظیفه ی خود می دانیم } عمل خواهیم کرد. و در انتظارِ فرجام کارِ خود باشید که ما نیز در انتظار خواهیم بود.



هود - 121 و 122


پی نوشت : سطرهایی هستند ترسناک و موحِش.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 12:30 ق.ظ
دوشنبه 27 فروردین 1397-11:17 ب.ظ








باران می بارد.و ما كِیف می كنیم از این اتفاق. دقیقا بعد از کِیف کردنِ ماست که قطع میشود. خیابانها و كوچه ها و مَعبرها خشك میشوند. روزها و هفته ها میروند. بهار میرود. كِیف كردنِ ما میرود. آب دوباره به چرخه ی حیات برمیگردد. در چرخه میچرخد و ما در زمان میچرخیم. همه چیز دوباره تغییر میكند. باز باران میگیرد.احتمالا ما در لباسی جدید، سنی جدید، وضعی جدید و مكانی جدید، مجددا كیفور می شویم از باران. گویا تغییر لازمه زندگی است و زندگی لازمه ی تغییر. كاش اما تغییرمان مثل آب می بود. مثلا هربار كه تغییر میكردیم، باعثِ كیفِ دیگران هم می شدیم. نه اینطور تك بُعدی و تك ساحتی، نه اینطور موجبِ رنج و دِلخوری و سَرزنش. تغییر میكنیم ما، اما فقط به سمت پیر شدن و فرسوده شدن، به سمتِ خسته شدن و كِسِل بودن، به سمتِ صُلب شدن و مرگ. مثلِ آب نیستیم ما. آب هم قاعدتا مثل ما نیست. كه اگر بود، مایه و مایعِ حیات نبود دیگر.مثلِ ما مایه ی ننگ بود. و چه خوب كه مثل ما نیست.

 

نقاشی از : یوتاگاوا هیروشیگه / احتمالا کشیده شده در نیمه ی دوم قرن نوزدهم

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 27 فروردین 1397 11:33 ب.ظ
یکشنبه 5 فروردین 1397-12:01 ق.ظ







تصور میکنم در نهایت، علاقه ی وافر به یک فیلم نه با کیفیت فنی و تکنیکی و ویژگی های فُرمی سنجیده میشود و نه با چیزِ موهومی که به آن "محتوا" میگویند. علاقه ی وافر به یک فیلم ، شاید به قدرتِ "حس برانگیزیِ" آن بر گردد و آن فیلم هایی موفق اند پایدار بمانند که بتوانند حسِ انسان ها را برانگیخته کنند. "مردِ آرام" این ویژگیِ مهم را به غایت دارد و آن قدر آن را دارد که میشود چند ده بار آنرا دید و شگفت زده شد. دوست داشتنی ترین "جان وِین" و دوست داشتنی ترین "مورین اوهارا" برای من در این فیلم اتفاق می افتند. و قبل از آنها "بِری فیتز جرالدِ" نازنین . همان پیرمردِ دائم الخمر و با معرفت و شوخِ مردِ آرام. به نظرم میرسد که روزی، در جایی، مفصل درباره "مردِ آرام" بنویسم.


the quiet man - john ford - 1952



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 فروردین 1397 09:01 ب.ظ
دوشنبه 21 اسفند 1396-10:54 ب.ظ



ولی، گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست
نه در حضور غریبه
نه کنجِ خلوتِ خود
گریستن نتوانستم که آفتاب
بیاید
نیامد


رضا براهنی



امشب فایلِ صوتی اش را اتفاقی دوباره توی فولدر پیدا کردم و گوش کردم و چه خوب شد که گوش کردم. وصفِ حال بود.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 28 اسفند 1396 01:53 ب.ظ
شنبه 12 اسفند 1396-08:39 ب.ظ





می دانی !
مدت هاست ایستاده ام بر فرازِ اتفاقی که نمی افتد



پابلو نروادا



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 17 اسفند 1396 06:25 ب.ظ
جمعه 4 اسفند 1396-06:33 ب.ظ



ما
بیرونِ زمان
ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌هایِمان.


احمد شاملو



پی نوشت : از برآیند روزگار این چُنین بر می آید که شاملو راست میگفته. صد البته این "ما" به هرکسی و هر جماعتی ، اطلاق نمیشود. مثلا به عافیت طلب ها و رنج نکشیده ها ربطی ندارد. قاعدتا به کسانی نزدیک است و ربط دارد که حداقلِ حداقل "درد" را، "تلخی" را ، کمی، فقط کمی حس کرده باشند. ( قبل و بعد این شعر هم حکایتی دارد تلخ و سعی کردم فعلا این چند سطرِ کوتاه را از آن شعر فهم کنم تا بعد بروم سراغِ بقیه سطور )



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 4 اسفند 1396 06:40 ب.ظ
دوشنبه 16 بهمن 1396-11:18 ب.ظ




چند شب پیش، سوارِ آخرین قطارِ مترو بودم. در یك موقعیت شبه كُمدی، كمیّتِ دست فروش ها تقریبا بیشتر از كمیّتِ مسافرین بود. دست فروش هایی كه میخواستند به ضرب و زور، به حیله و فریب، به خدعه و نیرنگ و شامورتی بازی، در ساعات پایانیِ شبی خوفناك، كالای بنجل بیندازند به ما.ترس بَرم داشت یك آن. شبیه جامعه ای بود كه تعدادِ آدم های معروفش - تصحیح میكنم، تعدادِ آدم های به ظاهر معروف و حرافش - بیش از تعدادِ آدم های عادی اش باشد. دست فروش ها با پُر تعدادی و پُر رویی شان، با لفاظی و اطوارگری شان، میتوانستند ما را مرعوب كنند، و ما در موقعیتی بودیم كه به راحتی مرعوب میشدیم. ما كَم بودیم و آسیب پذیر. آنها زیاد بودند و آسیب زا. ما كَم كَم، كَم میشویم و آنها رفته رفته، زاد و ولد میكنند و تكثیر میشوند. - آدم های به ظاهر معروف را میگویم، همانهایی كه میخواهند بُنجل بودنشان را بكشند به رُخِ ما- و بیچاره ما و بیچاره دستفروش های ما.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
سه شنبه 10 بهمن 1396-01:49 ب.ظ




سِتَروَن در "دیدن" و اخته در "نگاه كردن". نظاره گرِ عاطل و باطلِ جهان به قاعده ی هدر رفتِ زمان. الكی خوش و الكی غمگین. مُصر در حرف زدن و اهلِ بیجا سكوت كردن. اهلِ مكث های بیخودی. اهلِ تسامح و تساهل و كلماتی از این دست در بابِ لعنتیِ تفاعُل. اهلِ كنار آمدن. اهلِ توی برف فرو رفتن. اهلِ الكی خوشحال بودن از برف. اهلِ "حرفْ بازی". اهلِ "برفْ بازی". اهلِ میانمایگی. از تیره ی میانمایه های این روزگار. اهلِ این روزگار.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 10 بهمن 1396 01:50 ب.ظ
سه شنبه 3 بهمن 1396-10:34 ق.ظ





هربار که سخنرانی‌ای سیاسی می‌شنوم یا سخنرانی‌های رهبرانمان را می‌خوانم، از این که سال‌ها هیچ حرفی که بار انسانی داشته باشد نشنیده‌ام، به وحشت می‌افتم. همیشه همان کلمات است که همان دروغ‌ها را تکرار می‌کند. و این حقیقت که مردم پذیرای آنها هستند،که خشم مردم این دلقک‌های تو خالی را از بین نبرده است، به نظرم دال بر این واقعیت می‌نماید که مردم اهمیتی به این که چگونه بر آنها حکومت شود نمی‌دهند؛آری راست است،آنها با بخش کاملی از زندگیشان و به اصطلاح«علایق حیاتیشان» بازی می‌کنند_آری، بازی.



آلبر کامو - یادداشت‌ها - جلد یکم 



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 3 بهمن 1396 10:35 ق.ظ
شنبه 30 دی 1396-11:54 ق.ظ




در سطور آخرِ ثریا در اغمای اسماعیل فصیح، نوشته بود: 

"زندگی ساده است. تو را از شكم مادرت می آورند اینجا. به تو امید و عظمت دنیا را نشان میدهند. بعد توی دهانت می زنند. همه چیز را از دستت می گیرند و میگذارند مغزت در كُما متوقف شود. انصاف نیست "


#ثریا_در_اغما#اسماعیل_فصیح



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 30 دی 1396 11:56 ق.ظ
پنجشنبه 14 دی 1396-09:18 ب.ظ





من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم..


سید علی صالحی



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 14 دی 1396 09:49 ب.ظ
پنجشنبه 14 دی 1396-09:12 ب.ظ




تردیدی ندارم که اگر ما در پی کشف و تغییر نبودیم و بر فراز و نشیب ها نمی لرزیدیم، هرگز افسرده نمی شدیم، اما از همین حالا رنگ پریده و قضا و قدَری و پیر می شدیم.


از یادداشت های ویرجینیا ولف - 1924



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 3 بهمن 1396 11:08 ب.ظ
یکشنبه 10 دی 1396-11:22 ق.ظ



به تصویر درختی
كه در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
كه چتر سرگیج هام را
همچنان كه فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گیج پیشانی ام می كاهد –
در حریق باز می كند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن كشتی ها
كه كالاشان جز آب نیست
آبی كه می خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی ها
با كبوتران از شانه ی خود رم داده _

بیژن الهی



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 10 دی 1396 11:23 ق.ظ
جمعه 1 دی 1396-09:29 ب.ظ




شتاب کردم که افتاب بیاید .. نیامد


رضا براهنی



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 9 دی 1396 12:18 ق.ظ
جمعه 1 دی 1396-09:26 ب.ظ





" من اینجوریم، همیشه هر وقت باید یه كاری بكنم، یه دفه اصن هیچ كاری نمی كنم."


چیزهایی هست كه نمیدانی 
فردین صاحب الزمانی

پی نوشت : سکانسِ سکانس ها..



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 1 دی 1396 09:30 ب.ظ
پنجشنبه 30 آذر 1396-10:13 ب.ظ





صحبتِ حُکام ، ظلمتِ شبِ یلداست
نور ز خورشید جوی
بو که بر آید .


حافظ



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 30 آذر 1396 10:14 ب.ظ
دوشنبه 27 آذر 1396-09:24 ب.ظ




اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.




که ما کشتی در این طوفان به سودای تو می رانیم
#سایه
by: ivan aivazovsky - 1858



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 فروردین 1397 08:55 ب.ظ
یکشنبه 26 آذر 1396-11:13 ب.ظ



تهران ! دلت همیشه غبارآلود، رویای سنگ خیز تو وهم آلود
پهلوی پهنه های تو خون آلود، پس یا بمیر یاکه بمیرانم
..
شمس الاماره های پر از ماری، دیوآشیان بی در ودیواری
سردابی از جنازه ومرداری، از عشق های بی سرو سامانم
..
شریان فاضلاب ترین هایی، شن زاری از سراب ترین هایی
ویران تر از خراب ترین هایی، من روح رود های خروشانم



محمدرضا حاج رستم بگلو


پی نوشت : نسبتِ شخصی دارم با این چند بیتِ رستم بگلو. یادِ سالهای دور می افتم وقتی میخوانمشان. چقدر زود همه چیز میگذرد طبقِ معمول و چقدر همه ی چیزهای بد و تلخ، اینقدر سخت تغییر پذیرند و بعضا تغییر ناپذیرند.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 26 آذر 1396 11:20 ب.ظ
جمعه 17 آذر 1396-09:45 ب.ظ





از بهترین لحظاتِ سینمای اُزو، جایی است در "بعد از ظهرِ پاییزی". جایی كه هیرایاما به دعوتِ ساكاموتو، افسرِ تحت خدمتش در نیروی دریایی كه به تازگی یكدیگر را پیدا كرده اند، به كافه ای میرود تا به عادتِ هر شب مست كند. در حینِ مستی، ساكاموتو میگوید: كاپیتان! فكر كن اگر ما جنگ را پیروز میشیدم، الان جوان های ما اینچنین در برابر فرهنگِ آمریكا مرعوب نبودند و در عوض این آمریكایی ها بودند كه موهایشان را به سبكِ سامورایی ها اصلاح میكردند. هیرایاما میخندد و ساكاموتو باز هم مینوشد. كمی بعد ساكاموتو، از زنِ صاحبِ بار، میخواهد آهنگِ مارشِ نظامی را بگذارد. با پخشِ آهنگِ مارش، ساكاموتو و هیرایاما ادای احترامِ نظامی را در می آورند و در مستی میخندند. آهنگی كه در زمانی نه چندان دور،موجبِ مباهاتِ هیرایاما و ساکاموتو بوده، حالا دست مایه ای برای شوخی در مستی شده است.
مجموعه ی همه ی اینها، یعنی افولِ فرهنگِ پیشین و جایگزینی مناسباتِ جامعه ی مُدرن- صنعتی در كشوری كه هیرایامای تنها و افسرده، كاپیتانِ یكی از ناوهای جنگیِ شكست خورده اش بوده، این را نشان میدهد كه ازو چقدر دقیق و چقدر تلخ و البته چقدر صریح و ساده و بی محابا، تاریخِ كشورش و مصائبِ آن را بیان میكند. تاریخِ معاصرِ ژاپن و استحاله شدنِ ژاپنِ سنتی، به خودیِ خود تلخ و رنج آور است، حالا اگر ازو به این تاریخ، نگاهِ گزنده و قرینِ تلخی اش را هم اضافه كند، حتما یكی از تفكر برانگیز ترین لحظاتِ ازو خلق میشود، كه در بعد از ظهر پاییزی، خلق شده.


‏An Autumn Afternoon- ١٩٦٢- یاسوجیرو ازو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 17 آذر 1396 09:53 ب.ظ
پنجشنبه 9 آذر 1396-09:16 ب.ظ



اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


by: angelo morbelli - 1903

به طور قطع از کارهایی است که نگاه کردن به وجب به وجبش به فضلِ آدم اضافه میکند.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 فروردین 1397 08:56 ب.ظ
پنجشنبه 9 آذر 1396-09:10 ب.ظ



حالیا مصلحتِ وقت در آن می بینم

که کِشَم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شوم

یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

جز صُراحی و کتابم نَبُود یار و ندیم

تا حریفانِ دغا را به جهان کم بینم

بس که در خرقه آلوده زدم لافِ صلاح

شرمسارِ رخِ ساقی و مِیِ رنگینم

بر دلم گردِ ستم هاست، خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم..



حافظ




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 9 آذر 1396 09:12 ب.ظ
دوشنبه 6 آذر 1396-11:54 ب.ظ




اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


فهمِ لیلای مهرجویی از این حیث برای من جذاب است که تصویری درست و دقیق از یک خانواده ی بورژوای مذهبی ارائه میدهد. خانواده هایی که در دهه هفتاد بیش از پیش سر برآوردند و بروز و ظهورِ بیشتری داشتند و مناسبات خاص خود را به جامعه تحمیل میکردند. فهمِ لیلای مهرجویی برای من از این حیث جذاب است که میشود از این بازنماییِ دقیق و درست لذت برد و البته ناراحت شد. میشود فکر کرد و میشود فکر کرد.

پی نوشت : جایی که جمیله شیخی - مادر - با نوزادِ دختری ناخواسته در آغوشش حالتی نزار به خود گرفته، قسمتی ابژکتیو از تاریخِ دهه هفتاد است که همه ی حرفِ فیلم را هم میشود در آن پیدا کرد.  چه خوب که چنین فیلمی داریم. و چه بد که چنین تاریخی داریم.


لیلا - 1375 - داریوش مهرجویی



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 فروردین 1397 08:56 ب.ظ
دوشنبه 29 آبان 1396-12:24 ق.ظ





اعتبارِ سُخنِ عام، چه خواهد بودن ؟


حافظ



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 آبان 1396 12:25 ق.ظ






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2