تبلیغات
ضمیر - علی نیکجو

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

پنجشنبه 25 آبان 1396-09:33 ب.ظ




اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


زنی از شهروندان سارایوو میگفت: " اکتبر 1991 اینجا نشسته بودم توی آپارتمانِ زیبایم تا اینکه صرب ها به کرواسی حمله کردند. وقتی اخبار، تصاویر مستندی از ویرانی هایی را که فقط چند صد مایل با ما فاصله دارد نشان میداد، پیش خودم گفتم "وای چه ترسناک" و بعد زدم یک شبکه دیگر. بنابراین چطور میتوانم از دست یک نفر در فرانسه یا ایتالیا یا آلمان کفری شوم که کشتار های هر روز اینجا را در اخبار میبیند و میگوید "وای چه ترسناک" و بعد میرود دنبال یک برنامه دیگر. این چیزها عادی است. آدم ها همه اینطوری اند". مردم هرجا که احساس امنیت میکنند، نسبت به #درد بی اعتنا هستند.


#سوزان_سانتاگ
 از کتابِ شریفِ #تماشای_رنج_دیگران

عکس: حلب / سوریه



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 فروردین 1397 08:58 ب.ظ
سه شنبه 23 آبان 1396-11:50 ب.ظ



اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


چه کیفیتی است در صدای تو، که اینقدر صریح و ساده، اینقدر سهل و ممتنع، آدم را به چالش میکشد ؟ بارها و بارها به صدایت گوش دادیم و بارها و بارها حسرت خوردیم،  بارها و بارها تحسین کردیم و بارها و بارها گریه کردیم ، بارها و بارها هیجان زده شدیم، نیم خیز شدیم، بلند شدیم و مشت گره کردیم. چه کیفیتی است واقعا در صدایِ تو؟ در حرکتِ دستت چه کیفیتی است واقعا؟ چه کیفیتی است وقتی حماسی میخوانی. در نگاهت چه کیفیتی است وقتی سکوت میکنی؟ در پیوسته و ممتد خواندنت وقتی میخواهی سنگِ تمام بگذاری چه کیفیتی است حقیقتا ؟
هر چه هست و هرچه باشد، بعد از خسته گی های روزانه. بعد از روزمرگی های بی قاعده به صدایت و تک تکِ آن تِرَک های جادویی ات پناه می آوریم و کِیف میکنیم از کیفیتِ آدم حسابی بودنت.


" جولیا بطرسِ "عزیز



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 فروردین 1397 08:58 ب.ظ
سه شنبه 23 آبان 1396-11:44 ب.ظ



اینجا قبلا عکسی بود که حذفش کرده اند. نمیدانم چرا.


isidre nonell -1906 -gipsy womens head

آن لولی وشِ مغموم..
روزی روی جلدِ کتابی، چیزی از این نقاشی شگفت انگیز، از این طرح ابدی و ازلی استفاده میکنم. 



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 فروردین 1397 08:58 ب.ظ
چهارشنبه 17 آبان 1396-07:03 ب.ظ



حذف شد.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 13 خرداد 1397 01:46 ق.ظ
شنبه 22 مهر 1396-06:55 ب.ظ




‎همیشه هم اینطور نیست كه تصور كنیم، قصه ی زُهدِ دِراز را، بالا بلندِ عشوه گرِ نقشْ باز، كوتاه میكند. خیر، گاهی خودِ خودِ آدم موجب چُنین وضعیتِ اسفباری میشود. مثل بناهای سالخورده ی خالی از سكنه كه تك تكِ آجرهایشان روزی چندین نوبه، شاملو زمزمه میكنند: "هرگز كسی اینگونه فجیع به كُشتنِ خود برنخاست كه من به زندگی نشستم."

بالا بلندِ عشوه گر نقش بازِ من
کوتاه کرد قصه زهدِ درازِ من
حافظ



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 22 مهر 1396 06:56 ب.ظ
دوشنبه 13 شهریور 1396-01:14 ق.ظ



-کُن صبورا
- الی مَتی ؟
- الی الابد ..


محمود درویش




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 شهریور 1396 01:16 ق.ظ
دوشنبه 13 شهریور 1396-01:13 ق.ظ




رستگاری شاید در همین رخوتِ عصرهای تابستان نهفته باشد. در تابیدن اشعه ها به بافتِ پرده ها. در سطحِ خُنكِ سایه ها، در بادهای گرم حتا. اما نه، "مرد" از درون انگار سردش بود. خورشید، سرمای درون را چگونه چاره كند وقتی كسی از درون یخ بسته باشد؟!



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 شهریور 1396 01:14 ق.ظ
یکشنبه 12 شهریور 1396-08:16 ب.ظ




"از هیچ­کس متنفر نیستم. برای دوستْ داشتن نوشته­ ام. تنها و خسته­ ام، برای همین می­ روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلیدْ در قفلْ بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­ ای تاریک، من غلامِ خانه­ های روشنم."


این بخشِ كوتاهی است از نوشته ای كوتاه، كه غزاله علیزاده قبل از خودكشی اش نوشته ، ساده و روشن. تكان دهنده و صریح. تلخ و گزنده.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 شهریور 1396 01:12 ق.ظ
سه شنبه 7 شهریور 1396-09:09 ب.ظ




"بیژن الهی" خواندن سخت است. به عقیده ی من اگر بخواهیم واژه ای استفاده كنیم برای توصیفِ الهی، باید بنویسیم اشعارِ الهی، "شعرِ كالْتْ" محسوب میشوند، طرفداران خاصِ خود را دارند و برای همه مناسب نیستند و اصلا همه فهم هم نیستند و نباید هم باشند در اصل. این یكی از فرازهای دوست داشتنیِ من است از بیژن الهی كه در كتابِ شریفِ "حلاج الاسرار" چاپ شده و اسمش "مَناعی" است. آقای نامجو هم این شعر را خوانده و چه خوب خوانده.

چه خبر؟ 
مرگِ حق‌ْحق و هوهو 
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد 
تا که گُنگانِ ده‌زبانِ دورو 
نازْمستی کنند و جلوه‌گری


#بیژن_الهی





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 7 شهریور 1396 09:10 ب.ظ
دوشنبه 6 شهریور 1396-07:45 ب.ظ



دومِ راهنمایی، نیمكتِ اولِ ردیف وسط مینشستم. درسم خوب بود و توی بعضی درسها كه معلم ها، سرگروه انتخاب میكردند، من هم سرگروه میشدم. میزِ آخرِ همین ردیف، پسرِ قدبلندِ موْ لختی مینشست كه اهلِ مزارشریف بود، فامیلش بود "احمدی". احمدی شناسنامه نداشت، خانواده اش هم متوسط الحال بودند، نه فقیر بودند نه پولدار.ساكت و آرام و مظلوم و ماخوذ به حیا بود.احمدی توی املا از همه نظر فاجعه بود و توی ریاضیات فاجعه تر، از درسهای حفظی هم تقریبا طرفی نمیتوانست ببندد. صداش موقعِ حرف زدن و درس جواب دادنِ پای تخته، مثل دست هاش می لرزید و اعتماد به نفس اش مثل نمرات اش پایینِ پایین بود.
مشكل اما این نبود. بچه ها مسخره اش میكردند، زیاد. خیلی هم زیاد. كتمان نمیكنم، من هم خیلی وقت ها به تیكه های بامزه ی بچه ها میخندیدم. چندباری توی زنگِ تفریح ها مسئول این بودم كه با احمدی ریاضی كار كنم تا حداقل توی امتحان ها تجدید نگیرد. دستِ خودش نبود، اصلا مطالب را نمی فهمید. درك نمیكرد. كمی كه میگذشت، بند میكرد به نقاشی. نقاشی اش یكِ یك بود. عالی و حسرت برانگیز. دفترچهْ فیلی ای كه همیشه همراهش بود را با مداد hbاش در می آورد و گل و بوته و استایلِ انسان اتود میزد. میگفت: "باشه برای بعد، من نمی فهمم، بی خیال." تمام سه سالِ راهنمایی مترصد این بود كه این سه سالِ لعنتی هرچه زودتر تمام شود و برود هنرستان. از مسخره شدنش بیزار بود. هم به خودش میگفتند افغانی و هم شهرش را مسخره میكردند.
الان نمیدانم احمدی كجاست، برگشته به مزارشریف یا توی تهران است یا جای دیگری از جهان. اما فكر میكنم اگر یادش بیاید آن سالها را، خاطرات خیلی خیلی بدی تازه میشود برایش. ما بد كردیم در حقت آقای احمدیِ عزیز. تو مهمانِ ما بودی. نباید اینطور رفتار میكردیم با شما. ببخش. امروز كه توی خبرها خواندم از ثبت نامِ مهاجران افغان توی مدارسِ كشور جلوگیری میشود و تا ماهِ مِهر هم فرصتی باقی نمانده، و یا حتا توی تمامِ این سالها كه شاهدِ رفتارِ ایرانی ها با افغان ها بودم، یادِ شما می افتم/می افتادم و افسوس خوردم/میخوردم. 
آقای احمدی! تاریخ ممكن بود به جای واژه ی "افغانی" كه الان توی مُلكِ ما فحش و بد و بیراه محسوب میشود،واژه ی "ایرانی"را تبدیل كند به فحش. تاریخ شاید مرا كه تهرانی هستم مجبور میكرد روزی روی نیمكتِ آخرِ ردیفِ وسطِ مدرسه ای توی مزارشریف بنشینیم كه شاگردْ اولِ كلاس اش تو باشی. و قطعا تو و قطعا هم قطارهای تو، با من - با ما - اینطور تا نمیكردند كه ما با شما افغان ها در تمام این سالها تا كردیم.ببخش ما را. ببخشید ما را.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 6 شهریور 1396 07:59 ب.ظ
یکشنبه 29 مرداد 1396-02:48 ق.ظ




فكر كنیم به چندْ سالِ بعد. وقتی فرزند این آقایِ جوانی كه به تازگی جونش رو در سوریه از دست داده، كمی بزرگ تر و عقل رِس شده. درست وقتی كه كار با رایانه و ابزار و ادوات مجازی رو یاد گرفته. در خلوت یا جَلوت از روی كنجكاوی یا هر چیزه دیگه، اسم پدرش رو با بغض و شاید با بی تفاوتی توی سرچ بارِ گوگل یا اصلا همین اینستاگرام، تایپ میكنه و دكمه ی سرچ رو میزنه. با چه چیزی مواجه میشه؟! با انبوه تصاویرِ دلخراش، از جنازه و بدنِ بدون لباس تا دستْ بسته بودن و اسیر بودنِ پدرش. نمیدونم. شاید هم از اون دسته آدمهایی بشه كه مدام از این جلسه میبرنش به اون جلسه برای اهدای لوح تقدیر و ضبط مستند و شوی خبری و از این دست برنامه های تهوع آور، و اصلا فرصتی برای فكر كردن به هویتِ مستقلِ خودش در زندگی و اینطور مسائلِ به ظاهر پیش و پا افتاده پیدا نكنه، اما حتما اگر كمی دور از هیاهوهای روزمره، بنشینه و فكر كنه، نمیتونه تلقیِ چندان مثبتی از دیدنِ این حجم از تصاویرِ ناهنجارِ پدرش كه در سطح وسیع پخش شده، داشته باشه. دست كم فكر میكنم همه ی كسایی كه به انتشارِ این نوع از تصاویر- در هر حادثه ای - دامن میزنن، در رقم زدنِ آینده ی بازماندگانِ اون حادثه شریك اند، بدون شك. بهتر نیست برای ارضای احساساتِ زودگذرِ شخصیتون، به آینده ی دیگران گند نزنید؟ حالا انگار جهان منتظرِ موضع گیریِ شما نسبت به حوادث روزانه است و اگر حرفی نزنین، بقیه برداشتِ بدی میكنند. نه، من تصور میكنم خیلی از واكنش های ما، بیشتر از اینكه به اون حادثه مربوط باشه، به این مربوطه كه میخواییم به كامل شدنِ شخصیَتِمون پیشِ دیگران كمكی كرده باشیم و بگیم: آی، دوستان! من هم اینطوری فكر میكنم، لطفا از من خوشتون بیاد و بیشتر و بیشتر از من خوشتون بیاد. 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 6 شهریور 1396 07:51 ب.ظ
جمعه 20 مرداد 1396-02:03 ب.ظ



این مطلب حذف شد


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 30 آبان 1396 11:33 ب.ظ
جمعه 20 مرداد 1396-02:31 ق.ظ



در جوابِ سوالِ فرمی كه نوشته بود، چند خط درباره اینستاگرام بنویسد، نوشتم : 

بلاهت آمیز. بازنماییِ دروغین و گزینش شده ای از واقعیت - و نه حقیقت -، رسانه ای دروغ پرداز و فردی. دادگاهِ نوینِ قرن بیست و یكم و محلی برای قضاوت شدن. شاید شبیه به كلیساهای قرون وسطی و دوره ی انگیزاسیون، انگیزاسیونی مستتر و پنهان. اگر گالیله هم باشی در اثر برخورد با این پدیده باید قویا به مركزیتِ زمین اعتراف كنی و قسم جلاله بخوری كه شكر خوردم. طبعا محل جولان و پیشرفتِ كسانی است كه متر به متر از حریم شخصی شان را می دهند و جایش شهرت میگیرند( و شاید اونها كارِ درستی میكنن و امثالِ من خرفت و كودنیم). آخرش هم جمله ای نوشتم و گذاشتم توی گیومه برای تاكیدِ بیشتر : "محلی است برای تن فروشیِ مدرن. روسپی خانه ی روح است اصلا. شهرِ نویِ جهانْ سومی های بدبختی مثلِ ماست، اینستاگرام"



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 20 مرداد 1396 02:08 ب.ظ
سه شنبه 10 مرداد 1396-12:33 ق.ظ




یكی از كسانی كه دورادور میشناختمش،فوت كرده بود.چندماه بعدِ مرگش ، شنیدم یكی از بحث های چالش برانگیز بین ورثه اش این بوده كه با اكانت های پر مخاطبِ فیس بوك و اینستاگرام و توییترِ مرحوم چه كار باید كرد .یكی شان از قرار گفته اول بك آپ بگیریم از محتویات شان ، بعد همه را پاك كنیم و صفحه ها را بگذاریم برای فروش، مشتریِ دست به نقد هم برایشان هست ، یكی دو میلیون برای همه اش میدهد و بعد پولش را تقسیم میكنیم .آن یكی اما گفته نه ..یادگاری است ، بگذاریم همینطوری باشد، به پولش نمی ارزد این كار.
داشتم همین ها را با لحنی تمسخرآمیز برای پدرم تعریف میكردم كه یعنی ببین اینها چقدر احمق و سطحی اند و چقدر همه چیز مسخره و بلاهت آمیز شده تازگی ها ، كه وسط صحبت ،پدرم عینكش را با دست راستش سُر داد روی بینی اش و برگشت گفت: زیادی هم نخندها،عصرِ شما،عصر اینطور چیزهاست، به عصری كه در آن زندگی میكنی زیاد نخند..و بعد عینكش را دوباره بُرد بالا نزدیك مردمكِ چشمش و خیره شد به تلویزیون. ساكت ماندم و خُرد شدم تقریبا.راست میگفت، زمانه ی ما زمانه ی همین مسائل بلاهت آمیز است، چرا باید بخندیم؟!باید روزی چندبار تكرار كنم با خودم :زیادی هم نباید بخندم،عصر ما عصر اینطور چیزهاست،به عصری كه در آن زندگی میكنم نباید زیاد بخندم/ نباید زیاد بخندم به عصری كه در آن زندگی میكنم/نباید بخندم به عصری كه زیاد در آن زندگی میكنم/نباید زیاد زندگی كنم در عصری كه به آن میخندم



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 10 مرداد 1396 12:34 ق.ظ
پنجشنبه 29 تیر 1396-12:19 ق.ظ




اسنپ گرفته بودم آخرِ شبی ، راننده ی پنجاه شصت ساله ،كمی مست كرده بود و وسط مستی داشت در فوایدِ مصرف الكل برایم سخنرانی میكرد . كمركشِ مدرس كه رسیدیم بعد از اینكه مطمئن شد من هیچ خط و ربطی به برادران خدومِ بسیجی ندارم ، بحث را كشید سمتِ آخوندهای حكومتی و میزان استعمالِ الكلِ هر شبشان برای دفعِ ترسِ ترور و تیر و تفنگ ، قبل ترش البته از برخوردِ گشت ارشاد گونه ی همسرِ مذهبی اش - بتول خانم - با شیشه های الكلِ توی یخچال گفت برای من . اینها به كنار ، آدم با مرامی بود اصلا ،موقع پیاده شدن تعارف كرد از محتویاتِ نصفِ بطری ای كه گویا توی صندوقْ عقبِ سمندِ سفیدش داشت به سلامتی همه ی رفقا یكی دو جرعه با هم بزنیم ،كه البته بعد از تشكر كردن ، پیشنهادش را رد كردم .درخواستِ دیگرش اما این بود كه از پنج ستاره ، پنج ستاره را تمام و كمال بدهم به رانندگی اش ، چون چندروزی است كه امتیازش پایین بوده و مشتری هایش كم . اینطور هم كه قبل از پیاده شدن ،ملتفت شدم ، آقا كمال - اسمِ با مسمایی داشت : كمال - گویا پیش تر سركارگرِ یك كارگاه تولید لباس بوده و از وقتی كارگاه تعطیل میشود ، برای دفعِ دردِ میگرنِ عصبی اش ، به توصیه ی یكی از بچه های تاكسی رانی ، شبی یكی دو جرعه سر میكشد به سلامتیِ میگرنِ لاكردار . من كه پنج ستاره ی آقا كمال را دادم ولی داشتم فكر میكردم ، اگر كارگاه تولید لباس تعطیل نمیشد ، شاید میگرنِ عصبی ، آقا كمال را كفری نمیكرد و شاید آقا كمال از خیرِ این یكی دو جرعه ی شبانه میگذشت و با پول تمام این بطری هایِ الكل ، شاید میشد یك سینه ریز یا یك انگشتر یا حتا یك سفرِ دونفره ی مشهد برای بتول خانم ، همسرِ مذهبیِ آقا كمال جور شود . حیف !



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 20 مرداد 1396 02:36 ق.ظ
دوشنبه 12 تیر 1396-10:54 ب.ظ




از شروع منازعه در سال ٢٠١٢ بین نیروهای اسد ، جبهه النصره و داعش ، قدیمی ترین كمپ آواره های فلسطینی یعنی كمپ یرموك در دمشق ، مهم ترین نقطه درگیری بوده . یرموك بارها بین نیروهای آزادی بخش فلسطین ، نیروهای اسد ، جبهه النصره و داعش دست به دست شده و در این منطقه درگیری های سختی شكل گرفته كه شاید هولناك ترینش محاصره چندماهه یرموك با همه اهالی اون توسط نیروهای اسد باشه .هنوز آمار دقیقی از تعداد آواره ها ، كشته ها و مفقودین در این چند سال وجود نداره . آمار ویرانی ها هم وحشتناكه . سال ٢٠١٥ دیده بان حقوق بشر از حضور بیش از نیم میلیون داعشی و نیروهای ارتش آزاد سوریه در یرموك گفت و خب مشخصه در همزیستی این نیم میلیون نفر با اهالی باقی مونده ی یرموك ، چه اتفاق هولناكی میتونه برای زن ها و دخترها و بچه ها افتاده باشه . پارسال هم گزاشی منتشر شد مبنی بر اینكه یرموك بیشتر از اونكه به آب ، غذا ، امكانات اولیه زندگی و بهداشت نیاز داشته باشه ، به درمان روحی و روانی بازمانده هاش نیاز داره . البته هنوز هم درگیری در این كمپ بین نیروهای داعش و نیروهای جبهه النصره وجود داره و امكانات زیستی برای مردم چیزی فراتر از فاجعه است . نكته مهم درباره یرموك اینه كه اكثر ساكنین یرمرك آواره هایی بودند كه از دهه ٥٠ و ٦٠ میلادی به یرمرك اومدن و ملیت سوری ندارن ، چیزی قریب به این مضمون كه حالا علاوه بر بی وطن بودن ، بی جا و بی پناه هم هستن.
الغرض ، اگر كسی یا جایی رو میشناسید كه مستند نگار یا مستندساز هست ( و یا خودتون اگر هستید ) ، مورد كمپ یرموك رو براش توضیح بدین و بگین ، این نقطه از جهان یكی از دراماتیك ترین منطقه هاست .



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 29 تیر 1396 12:23 ق.ظ
دوشنبه 5 تیر 1396-02:00 ب.ظ



ء
نهایتِ تصادمِ "شرق وارگی " و "غرب مسلكی"  در زیستِ "جِف كاسْتِلو" (آلن دلون) پدیدار شده. مثلِ زندگیِ امروزِ ما . "سامورایی" مملو از این برخوردِ شرق و غرب است و آینده ی بشر و این تصادمِ شوم و اجتناب ناپذیر را با رویكردی از فلسفه ی "اگزیستانسیالیسم" در هم آمیخته ، نه یك برخورد در سطح ، بلكه دركی درونی شده از این برخورد. 
همه ی ما مثل كاستلو اجیر شده ایم . اجیرِ زندگی ، و در نهایت باید تن به انتخابی دشوار بدهیم تا با "خودمان" و نه دیگران ، بی حساب باشیم . یك بار از خودتان بپرسید چند فیلم در زندگی تان دیده اید كه از تهِ دل میخواهید - یا خواسته اید- مانیتور یا پرده سینما شكاف بردارد و شما از دِلش رد شوید و بروید توی فیلم ، دست بیندازید گردنِ شخصیت ها و با آنها معاشرت كنید . سامورایی - حتا در بارِ پنجمِ دیدن نیز - برای من یكی از همین فیلم هاست . یكی از آن معدودهایی كه باید بالاخره یك جوری در خیابان هایش قدم زد و با دِلونِ دهه شصت سیگار كشید و سوار سیتروئن اش دورِ پاریس چرخید. تصادمِ شرق وارگی و غرب مسلكی همین است دیگر . با ذهن و جسمِ محدود و عقایدِ ماتریالیستی ، در نهایت میخواهی ، "اینجا" نباشی و "جای دیگری" را آرزو میكنی . پاری وقتها فكر میكنم "حافظ" هم بعد از دیدنِ "ساموراییِ" ژان پِیِر ملویل ، این بیت را سروده : آیینِ تقوا ما نیز دانیم / لیكن چه چاره با بختِ گمراه.
#Le_Samouraï
فیلم : سامورایی - ژان پیر ملویل



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 29 تیر 1396 12:24 ق.ظ
شنبه 3 تیر 1396-02:05 ق.ظ



سِلفی با موشکِ بالستیک وسط چهارراهِ ولیعصرِ تهران با دهان های معوجی که به خنده گشوده شده ،
از مناظرِ گروتسکِ قرنِ بیست و یکم نیست ؟!

آدم یادِ سکانس پایانیِ فیلمِ دکتر استرنجلاو ، اثر مرحومِ مغفور استنلی کوبریک می افته .





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 29 تیر 1396 12:24 ق.ظ
دوشنبه 29 خرداد 1396-09:36 ب.ظ



این مطلب حذف شد



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 12 تیر 1396 11:00 ب.ظ
دوشنبه 29 خرداد 1396-08:47 ق.ظ




ایلیا رپین ، آنقدر كارِ تحسین برانگیز دارد كه این یكی در میانشان به چشم نیاید ، اما در واقع جمیعِ توانایی های رپین - یعنی محقق كردنِ شالوده ی تفكر رئالیستی در اواخر قرن ١٩ ام در تركیب با روحِ رمانتیستیِ روس ها - در این اثرِ رپین باهم وجود دارد .
نقاشی نشان دهنده ی ایوانِ مخوف (گروزْنی) - امپراتورِ خون ریزِ روسیه در قرن ١٦ ام - است در حالِ كشتنِ تنها پسرش .
انگار كه رپین ، بیشتر از نقاش بودن ، عكاسی است كه میزانسنِ این صحنه را به درستی شناخته و در اثرش از نو بازطراحی كرده ، دوربین را در جای درستی از تاریخ كاشته و عكس گرفته .
عصا - آلت قتاله - به مخاطب نزدیك تر است و بدنِ پیچ خورده ی ایوانِ جوان و البته چین خوردنِ فرشِ اتاق - كه انگار از حركت دادنِ پاهای مقتول ناشی شده - یعنی اینكه رپین ، دقیقا لحظاتِ احتضار و دست و پا زدن و جان دادنِ ایوانِ جوان در آغوشِ پدر را برای این بُرشِ تاریخی انتخاب كرده .
بك گراند ، حاوی دو رنگ است . یكی سرد و یكی گرم . رنگِ گرم ، فرش های قرمز و خونِ شقیقه ی ایوان جوان است و رنگ های سرد ، دیوارها و فضای پشت سرِ پدرِ جنایتكار ، پدری كه میانِ دوفضای سرد و گرم ، دوفضای متضاد ، نشسته است به انتظارِ مرگِ جانشینش .
" میزانسنِ مرگ " یعنی همین تابلویِ رپین . یعنی چشم های بُهت زده ی ایوانِ مخوف و دست هایش ، میزانسنِ مرگ یعنی حالتِ بدنِ ایوانِ جوان و ثانیه های احتضارش .

‏#ilya_repin
#الیا_رپینایوان مخوف




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 خرداد 1396 08:49 ق.ظ
دوشنبه 29 خرداد 1396-08:21 ق.ظ



جهانِ پس از کاهانی 


بیش از هرچیز با دیدن فیلم تازه‌ی «علی احمدزاده» به یاد اسب حیوان نجیبی استِ کاهانی افتادم. هرچند مهمونی کامی، اثر پیشین احمدزاده نیز رگه‌هایی از آن یله‌گی و رهابوده‌گیِ اندیشه‌ی کاهانی را داشت، اما مادر قلب اتمی را می‌توان با تقریب بسیار خوبی، ادای دینی  تقلیدگونه به سینمای کاهانی دانست.

بگذارید ساده بگویم؛ فیلم بنا به آزار دادنِ مخاطب دارد و این مهم را با عنصر «تکرار» عملی می‌کند. از سکانس ابتدایی یعنی درگیریِ مالیخولیاییِ «آرینه» با درِ آسانسور تا همان سکانس ماقبل آخرِ درگیری «نوبهار» با درِ آسانسور تا دیالوگ‌هایی به ظاهر بی‌ربط و دیوانه‌وار تا نوع خاص و تکراری ِ پاستیل خوردنِ نوبهار و تا دست‌شویی رفتن‌های مکرر او، همه و همه مبنایی جز تکرار ندارد. مولف البته از تکرار منظوری چندگانه دارد. یک، شیرفهم کردن مخاطب و شرطی کردنِ او در قبالِ داده‌هایی که از روایتِ فیلم دریافت می‌کند و دو به سبب جلب توجه‌اش. به جرات می‌توان گفت نیمه‌ی دوم فیلم از هر حیث نسبت به نیمه‌ی اول آن برتری دارد. نیمه‌ی اول کند و خسته کننده است و البته امری است تعمدی و آگاهانه، در راستای همان «تکرار». نیمه‌ی دوم اما سرعتی بیش‌تر دارد و تکرار اینبار به جای حرکت درطولِ فیلمنامه در عرضِ آن حرکت می‌کند.


گلزار با «بن‌لادن» و صدام و «چاوز» در ارتباط است و عاشق صدای «هیتلر» است و در عین حال به گفته‌ی خودش همه‌ی آنهاست. در ضمن از «کاسترو» نیز به شدت متنفر است. با دیکتاتورها ارتباط دارد و خود نیز خویی دیکتاتور منشانه دارد. ساده است اگر تصور کنیم گلزار شمایلی شیطان گونه دارد، شیطانی شرور و منبع خشونت و دلال عبور و مرورِ خشونت طلبان. این شیطان در فیلم فرازمینی است و با شیطان‌هایی که در فیلم‌های کاهانی سراغ داریم، تقاوتی فاحش دارد. تفاوت در چیست؟ تفاوت در زمینی بودنِ شیطان‌های فیلم کاهانی و فرازمینی بودنِ شیطانِ فیلم احمدزاده است.اما منظور از این «تکرار» چیست؟ دایره‌ی پوچی و بیهوده‌گیِ آثار کاهانی را به یاد بیاورید. تکراری دوّار بین امر اجتماعی و امر انسانی، استیصال مردم جهانِ فیلم در قبال رویدادهایی پی‌درپی که منبعی ناشناخته داشتند و دارند.مادر قلب اتمی این‌گونه است. آدم‌هایش خواب‌اند و خواب می‌بینند. در  خواب‌هایشان مثل خوابِ «کامی» درباره‌ی انفجار تهران و روشن کردن سیگارش، می‌شود صدایِ انفجار را هم همزمان شنید. این یعنی مرز بین واقعیت و حقیقت شکسته می‌شود. شاید «شکسته» واژه‌ی مناسبی نباشد و بهتر است بگوییم این مرز «گسسته» است. گسستی که در اندیشه‌ی تزریق شده از کاهانی به احمدزاده نیز وجود دارد. جهانِ کاهانی مملو از بن‌بست‌های خنده‌داری بود که آدم‌های یله و رها در آن گیر می‌افتادند و هرچه تلاش می‌کردند از آن خلاص شوند‌، بیش‌تر پایشان در مشکلات فرو می‌رفت. احمدزاده اما علاوه بر نگاه کاهانی، نگاهی ماورایی نیز دارد. یواشکی رضا گلزارِ این فیلم را با گلزارِ دموکراسی تو روز روشن نیز مقایسه  کنید و باز برگردید به کاهانی و اندیشه‌اش. احمدزاده و آدم‌های فیلمش نیز رها هستند اما این رهایی که در نهایت به جبر می‌انجامد، مثل آثار کاهانی خنده‌دار نیست؛ بلکه تلخ است و هولناک. این تلخی و هولناکی دیگر به مسائل روزمره مثل دستگیری توسط پلیس و مست بودنِ آثار کاهانی ختم نمی‌شوند، بلکه خاصیتی پیدا می‌کنند که در تعارض با فرهنگِ رسمی است و از روزمره‌گی فراتر می‌رود و مرزهای امور فرهنگی معیار را نیز می‌شکند و برعکس آن حرکت می‌کند – ورود ممنوع رفتن‌هایِ پی‌درپیِ آرینه و نوبهار -. جایی که درباره‌ی توالت فرنگی صحبت می‌شود، بحث به انرژی هسته‌ای می‌رسد، جایی که از آرگو صحبت می‌شود، بحث می‌رسد به همسو بودن با «نظام». نظامِ دال و مدلول فیلم حالا علاوه بر تکراری  بودن و بعضا بی‌معنی بودن ، با ایجاد کنتراست در موضوعات مختلف و البته تکرار آنها، سعی می‌کند، بین موضوعات و ذهن مخاطب این همانی برقرار کند. فهم فیلم از این جهت ساده نیست، که روایتی پیچیده و غامض دارد و این پیچیده‌گی با یک نظام نشانه‌ایِ شبهِ پست‌مدرن – و یا حقیقتا پست‌مدرن – همراه است. مردی که آرینه و نوبهار و کامی با او تصادف می‌کنند، ماشینی آمریکایی سوار است، کلاهی کابویی دارد ولی سیگار برگ کوبایی می‌کشد – که البته روشن نمی‌شود – . از طرفی او همان «صدام» است. می‌بینید! فیلم تکیه‌ای بر چیزی نمی‌زند که بتوانید دست آویزی برای یافتن معنا داشته باشید. از معنا فرار می‌کند ولی این فرارِ رو به جلو از معنا، خود ویژگیِ معناسازی دارد. معنایِ فیلم در شخصیت گلزار – که دور از دسترس است – پیدا می‌شود.

مادر قلب اتمی و جهانی که خلق می‌کند، نتیجه‌ی منطقیِ جهانِ فیلم‌های کاهانی است، بهتر است بگوییم جهانِ پس از کاهانی این گونه  است. علمی اگر بخواهیم صحبت کنیم، دال و مدلول‌های فیلم که بعضا تهی‌اند و دست‌یابی به یک معنی مشخص از آنها بیهوده است، خاصیتی پست مدرن دارند که این خود نیز متاثر از جهانِ پس از اندیشه‌ی کاهانی است. در جهانِ پس از کاهانی، آدم‌های یله و مست در شهر، دیگر زیاد از همسفر شدن با صدام حسین تعجب نمی‌کنند. سرِ مرگ و پایین پریدن از ساختمان گل یا پوچ بازی می‌کنند و… این همان پوچیِ فرازمینیِ جهانِ پس از کاهانی است. همان پوچیِ طعن آمیزی که در آن می‌شود همه چیز را از صدر تا ذیل مسخره کرد و خندید. هرچند به‌نظر می‌رسد که پایان فیلم دچار ممیزی شده و چیزی که حالا می‌بینم پایانِ واقعی نیست، اما اگر در پایان فیلم اسب حیوان نجیبی است، «رضا عطاران» دوباره به زندان بازگشت، آرینه و نوبهار نیز، باید دوباره به جهانِ واقعی و خالی از مستی و خالی از تاریکیِ «شب» بازگردند؛ بازگشت به چرخه‌ی یاس‌آور زندگی.


منتشر شده در سایت نقدسینما و سایت منظوم - علی نیکجو

لینک اش پایین این مطلب موجود است .


http://moviereviewmag.com/5701

http://www.manzoom.ir/review/9329438/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 خرداد 1396 08:39 ق.ظ
دوشنبه 29 خرداد 1396-07:58 ق.ظ




زنی از شهروندان سارایوو میگفت: " اکتبر 1991 اینجا نشسته بودم توی آپارتمانِ زیبایم تا اینکه صرب ها به کرواسی حمله کردند. وقتی اخبار، تصاویر مستندی از ویرانی هایی را که فقط چند صد مایل با ما فاصله دارد نشان میداد، پیش خودم گفتم "وای چه ترسناک" و بعد زدم یک شبکه دیگر. بنابراین چطور میتوانم از دست یک نفر در فرانسه یا ایتالیا یا آلمان کفری شوم که کشتار های هر روز اینجا را در اخبار میبیند و میگوید "وای چه ترسناک" و بعد میرود دنبال یک برنامه دیگر. عادی است. آدم ها همه اینطوری اند". مردم هرجا که احساس امنیت میکنند، نسبت به #درد بی اعتنا هستند.


#سوزان_سانتاگ#تماشای_رنج_دیگران#نشر_چشمه



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 خرداد 1396 08:02 ق.ظ
دوشنبه 29 خرداد 1396-07:48 ق.ظ



تهران ، پُر از اعوجاجِ اندیشه . آكنده از ترس . آسیب پذیر و آسیب زا . دیلاق و نتراشیده نخراشیده .به قاعده ی چندین و چند آبادی ، پُر از زنانِ حراف ، به قاعده ی چندین و چند شهر پُر از زنان لكاته . مدفنِ مردانِ شبه زن ، زنانِ شبه مرد . رخوتناك ، بعضا نازیبا و حال به هم زن . بدون خون . خون ندارد تهران ، بوی نفت میدهد ، بی رگ نیست البته ، در رگ هایش بنزین بالا پایین می شوند . آكنده از لشِ سیمان و سنگ ، پُر از تن رنجورِ چوب های بریده ی جنگل گلستان ، و تپه ای از مردارِ زباله . اینها همه یك طرف ، سپهری میگوید : "چراگاهِ جرثقیل ها" .

29 خرداد 96 - علی نیک جو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 خرداد 1396 07:51 ق.ظ
سه شنبه 15 تیر 1395-03:10 ق.ظ



حذف شد 


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 خرداد 1396 10:09 ب.ظ
شنبه 30 خرداد 1394-03:36 ب.ظ



حذف شد 



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 خرداد 1396 10:09 ب.ظ






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2