تبلیغات
ضمیر - علی نیکجو - نُه - شطحیاتِ آقا کمال
پنجشنبه 29 تیر 1396

نُه - شطحیاتِ آقا کمال

   نوشته شده توسط: علی نیکجو    


اسنپ گرفته بودم آخرِ شبی ، راننده ی پنجاه شصت ساله ،كمی مست كرده بود و وسط مستی داشت در فوایدِ مصرف الكل برایم سخنرانی میكرد . كمركشِ مدرس كه رسیدیم بعد از اینكه مطمئن شد من هیچ خط و ربطی به برادران خدومِ بسیجی ندارم ، بحث را كشید سمتِ آخوندهای حكومتی و میزان استعمالِ الكلِ هر شبشان برای دفعِ ترسِ ترور و تیر و تفنگ ، قبل ترش البته از برخوردِ گشت ارشاد گونه ی همسرِ مذهبی اش - بتول خانم - با شیشه های الكلِ توی یخچال گفت برای من . اینها به كنار ، آدم با مرامی بود اصلا ،موقع پیاده شدن تعارف كرد از محتویاتِ نصفِ بطری ای كه گویا توی صندوقْ عقبِ سمندِ سفیدش داشت به سلامتی همه ی رفقا یكی دو جرعه با هم بزنیم ،كه البته بعد از تشكر كردن ، پیشنهادش را رد كردم .درخواستِ دیگرش اما این بود كه از پنج ستاره ، پنج ستاره را تمام و كمال بدهم به رانندگی اش ، چون چندروزی است كه امتیازش پایین بوده و مشتری هایش كم . اینطور هم كه قبل از پیاده شدن ،ملتفت شدم ، آقا كمال - اسمِ با مسمایی داشت : كمال - گویا پیش تر سركارگرِ یك كارگاه تولید لباس بوده و از وقتی كارگاه تعطیل میشود ، برای دفعِ دردِ میگرنِ عصبی اش ، به توصیه ی یكی از بچه های تاكسی رانی ، شبی یكی دو جرعه سر میكشد به سلامتیِ میگرنِ لاكردار . من كه پنج ستاره ی آقا كمال را دادم ولی داشتم فكر میكردم ، اگر كارگاه تولید لباس تعطیل نمیشد ، شاید میگرنِ عصبی ، آقا كمال را كفری نمیكرد و شاید آقا كمال از خیرِ این یكی دو جرعه ی شبانه میگذشت و با پول تمام این بطری هایِ الكل ، شاید میشد یك سینه ریز یا یك انگشتر یا حتا یك سفرِ دونفره ی مشهد برای بتول خانم ، همسرِ مذهبیِ آقا كمال جور شود . حیف !


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر