تبلیغات
ضمیر - علی نیکجو - چهارده - با شما هستم آقای احمدی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

دوشنبه 6 شهریور 1396-06:45 ب.ظ



دومِ راهنمایی، نیمكتِ اولِ ردیف وسط مینشستم. درسم خوب بود و توی بعضی درسها كه معلم ها، سرگروه انتخاب میكردند، من هم سرگروه میشدم. میزِ آخرِ همین ردیف، پسرِ قدبلندِ موْ لختی مینشست كه اهلِ مزارشریف بود، فامیلش بود "احمدی". احمدی شناسنامه نداشت، خانواده اش هم متوسط الحال بودند، نه فقیر بودند نه پولدار.ساكت و آرام و مظلوم و ماخوذ به حیا بود.احمدی توی املا از همه نظر فاجعه بود و توی ریاضیات فاجعه تر، از درسهای حفظی هم تقریبا طرفی نمیتوانست ببندد. صداش موقعِ حرف زدن و درس جواب دادنِ پای تخته، مثل دست هاش می لرزید و اعتماد به نفس اش مثل نمرات اش پایینِ پایین بود.
مشكل اما این نبود. بچه ها مسخره اش میكردند، زیاد. خیلی هم زیاد. كتمان نمیكنم، من هم خیلی وقت ها به تیكه های بامزه ی بچه ها میخندیدم. چندباری توی زنگِ تفریح ها مسئول این بودم كه با احمدی ریاضی كار كنم تا حداقل توی امتحان ها تجدید نگیرد. دستِ خودش نبود، اصلا مطالب را نمی فهمید. درك نمیكرد. كمی كه میگذشت، بند میكرد به نقاشی. نقاشی اش یكِ یك بود. عالی و حسرت برانگیز. دفترچهْ فیلی ای كه همیشه همراهش بود را با مداد hbاش در می آورد و گل و بوته و استایلِ انسان اتود میزد. میگفت: "باشه برای بعد، من نمی فهمم، بی خیال." تمام سه سالِ راهنمایی مترصد این بود كه این سه سالِ لعنتی هرچه زودتر تمام شود و برود هنرستان. از مسخره شدنش بیزار بود. هم به خودش میگفتند افغانی و هم شهرش را مسخره میكردند.
الان نمیدانم احمدی كجاست، برگشته به مزارشریف یا توی تهران است یا جای دیگری از جهان. اما فكر میكنم اگر یادش بیاید آن سالها را، خاطرات خیلی خیلی بدی تازه میشود برایش. ما بد كردیم در حقت آقای احمدیِ عزیز. تو مهمانِ ما بودی. نباید اینطور رفتار میكردیم با شما. ببخش. امروز كه توی خبرها خواندم از ثبت نامِ مهاجران افغان توی مدارسِ كشور جلوگیری میشود و تا ماهِ مِهر هم فرصتی باقی نمانده، و یا حتا توی تمامِ این سالها كه شاهدِ رفتارِ ایرانی ها با افغان ها بودم، یادِ شما می افتم/می افتادم و افسوس خوردم/میخوردم. 
آقای احمدی! تاریخ ممكن بود به جای واژه ی "افغانی" كه الان توی مُلكِ ما فحش و بد و بیراه محسوب میشود،واژه ی "ایرانی"را تبدیل كند به فحش. تاریخ شاید مرا كه تهرانی هستم مجبور میكرد روزی روی نیمكتِ آخرِ ردیفِ وسطِ مدرسه ای توی مزارشریف بنشینیم كه شاگردْ اولِ كلاس اش تو باشی. و قطعا تو و قطعا هم قطارهای تو، با من - با ما - اینطور تا نمیكردند كه ما با شما افغان ها در تمام این سالها تا كردیم.ببخش ما را. ببخشید ما را.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 6 شهریور 1396 06:59 ب.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر