تبلیغات
ضمیر - علی نیکجو - مطالب شهریور 1396

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

دوشنبه 13 شهریور 1396-01:14 ق.ظ



-کُن صبورا
- الی مَتی ؟
- الی الابد ..


محمود درویش




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 شهریور 1396 01:16 ق.ظ
دوشنبه 13 شهریور 1396-01:13 ق.ظ




رستگاری شاید در همین رخوتِ عصرهای تابستان نهفته باشد. در تابیدن اشعه ها به بافتِ پرده ها. در سطحِ خُنكِ سایه ها، در بادهای گرم حتا. اما نه، "مرد" از درون انگار سردش بود. خورشید، سرمای درون را چگونه چاره كند وقتی كسی از درون یخ بسته باشد؟!



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 شهریور 1396 01:14 ق.ظ
یکشنبه 12 شهریور 1396-08:16 ب.ظ




"از هیچ­کس متنفر نیستم. برای دوستْ داشتن نوشته­ ام. تنها و خسته­ ام، برای همین می­ روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلیدْ در قفلْ بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­ ای تاریک، من غلامِ خانه­ های روشنم."


این بخشِ كوتاهی است از نوشته ای كوتاه، كه غزاله علیزاده قبل از خودكشی اش نوشته ، ساده و روشن. تكان دهنده و صریح. تلخ و گزنده.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 شهریور 1396 01:12 ق.ظ
سه شنبه 7 شهریور 1396-09:09 ب.ظ




"بیژن الهی" خواندن سخت است. به عقیده ی من اگر بخواهیم واژه ای استفاده كنیم برای توصیفِ الهی، باید بنویسیم اشعارِ الهی، "شعرِ كالْتْ" محسوب میشوند، طرفداران خاصِ خود را دارند و برای همه مناسب نیستند و اصلا همه فهم هم نیستند و نباید هم باشند در اصل. این یكی از فرازهای دوست داشتنیِ من است از بیژن الهی كه در كتابِ شریفِ "حلاج الاسرار" چاپ شده و اسمش "مَناعی" است. آقای نامجو هم این شعر را خوانده و چه خوب خوانده.

چه خبر؟ 
مرگِ حق‌ْحق و هوهو 
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد 
تا که گُنگانِ ده‌زبانِ دورو 
نازْمستی کنند و جلوه‌گری


#بیژن_الهی





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 7 شهریور 1396 09:10 ب.ظ
دوشنبه 6 شهریور 1396-07:45 ب.ظ



دومِ راهنمایی، نیمكتِ اولِ ردیف وسط مینشستم. درسم خوب بود و توی بعضی درسها كه معلم ها، سرگروه انتخاب میكردند، من هم سرگروه میشدم. میزِ آخرِ همین ردیف، پسرِ قدبلندِ موْ لختی مینشست كه اهلِ مزارشریف بود، فامیلش بود "احمدی". احمدی شناسنامه نداشت، خانواده اش هم متوسط الحال بودند، نه فقیر بودند نه پولدار.ساكت و آرام و مظلوم و ماخوذ به حیا بود.احمدی توی املا از همه نظر فاجعه بود و توی ریاضیات فاجعه تر، از درسهای حفظی هم تقریبا طرفی نمیتوانست ببندد. صداش موقعِ حرف زدن و درس جواب دادنِ پای تخته، مثل دست هاش می لرزید و اعتماد به نفس اش مثل نمرات اش پایینِ پایین بود.
مشكل اما این نبود. بچه ها مسخره اش میكردند، زیاد. خیلی هم زیاد. كتمان نمیكنم، من هم خیلی وقت ها به تیكه های بامزه ی بچه ها میخندیدم. چندباری توی زنگِ تفریح ها مسئول این بودم كه با احمدی ریاضی كار كنم تا حداقل توی امتحان ها تجدید نگیرد. دستِ خودش نبود، اصلا مطالب را نمی فهمید. درك نمیكرد. كمی كه میگذشت، بند میكرد به نقاشی. نقاشی اش یكِ یك بود. عالی و حسرت برانگیز. دفترچهْ فیلی ای كه همیشه همراهش بود را با مداد hbاش در می آورد و گل و بوته و استایلِ انسان اتود میزد. میگفت: "باشه برای بعد، من نمی فهمم، بی خیال." تمام سه سالِ راهنمایی مترصد این بود كه این سه سالِ لعنتی هرچه زودتر تمام شود و برود هنرستان. از مسخره شدنش بیزار بود. هم به خودش میگفتند افغانی و هم شهرش را مسخره میكردند.
الان نمیدانم احمدی كجاست، برگشته به مزارشریف یا توی تهران است یا جای دیگری از جهان. اما فكر میكنم اگر یادش بیاید آن سالها را، خاطرات خیلی خیلی بدی تازه میشود برایش. ما بد كردیم در حقت آقای احمدیِ عزیز. تو مهمانِ ما بودی. نباید اینطور رفتار میكردیم با شما. ببخش. امروز كه توی خبرها خواندم از ثبت نامِ مهاجران افغان توی مدارسِ كشور جلوگیری میشود و تا ماهِ مِهر هم فرصتی باقی نمانده، و یا حتا توی تمامِ این سالها كه شاهدِ رفتارِ ایرانی ها با افغان ها بودم، یادِ شما می افتم/می افتادم و افسوس خوردم/میخوردم. 
آقای احمدی! تاریخ ممكن بود به جای واژه ی "افغانی" كه الان توی مُلكِ ما فحش و بد و بیراه محسوب میشود،واژه ی "ایرانی"را تبدیل كند به فحش. تاریخ شاید مرا كه تهرانی هستم مجبور میكرد روزی روی نیمكتِ آخرِ ردیفِ وسطِ مدرسه ای توی مزارشریف بنشینیم كه شاگردْ اولِ كلاس اش تو باشی. و قطعا تو و قطعا هم قطارهای تو، با من - با ما - اینطور تا نمیكردند كه ما با شما افغان ها در تمام این سالها تا كردیم.ببخش ما را. ببخشید ما را.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 6 شهریور 1396 07:59 ب.ظ