تبلیغات
ضمیر - علی نیکجو - مطالب خرداد 1397

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

دوشنبه 14 خرداد 1397-09:21 ب.ظ



یك وقتی، دوستی به من می گفت " توی معرفی چیزهایی كه هنوز دوستشون داری خِسّت داشته باش. وقتی هنوز چیزی رو برای خودت "تموم نكردی" به كسی پیشنهادش نده. مثه یه راز حفظش كن. اختصاصی نگهش دار و شخصیش كُن. بزار اون چیزِ خوب فقط برای تو باشه. خودخواه باش. خود خواه باش و حرومش نكن." و "حرومش نكن" رو دوبار می گفت برای تاكید بیشتر. راست میگفت به نظرم. من هنوز هم این عادتِ غلط (و خوب ) رو دارم. یك آهنگ خوب رو تا چند ده بار گوش نكنم و "تمومش" نكنم به كسی پیشنهاد نمیدم. همینطور كتابها رو، فیلمها رو.كافه ها و رستورانها رو. مسیرهای پیاده روی رو. ادكلنها رو و... اینبار اما خلاف عادت باید چیزی رو معرفی كنم. تكه ای از ولیعصر. از سَرِ یوسف آباد تا میدونِ ونك. تكه ای كه همیشه دلپذیره. دلپذیر و جذاب. جوری كه بعد از هربار پیاده اومدن و تموم كردنش، آدم باید تكیه بده به درِ زردِ لمیزِ میدونِ ونك و بگه: "هِی فلانی، زندگی شاید همین باشد." و هست حتما. نه همه اش. اما بخش مهمی از زندگی همین هاست. همین چیزهای ریز و مهم و شخصی و "خود یافته". همین دلخوشی ها و مَفَرها. همین حفره هایی كه مثل حفره های سطحِ یخی قطب جنوب، برای تنفسِ آب زی ها ایجاد میكنند. همین حفره هایی كه برای ادامه دادنِ زندگی ضروری اند. باید گهگاه، آدم بی خیالِ غشای ضخیمِ یخِ زندگی باشد و برود سراغ این حفره ها، نفس بكشد برای ادامه ی حیات، برای ادامه ی زندگی.


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 9 خرداد 1397-05:14 ق.ظ



" قایقران" شاید قدرنادیده ترین تک آهنگِ ایرانی است. مسامحه نمیکنم. شاهکارِ غریب و عجیبی است. تیز است. بُرنده است. همه چیزش اصل است. بَدَلی نیست. از شروعش که در حقیقت صدای غریبِ اعلام جنگ است تا کمی بعدتر که درون مایه ی ملودی تغییر میکند. از حس و حالش تا وقتی که رگه های ملودرام در بطنِ صدای مهرپویا، هویدا میشود. بعد واژه به واژه ی ترانه رسوخ می کند در گوش. تصویر سازیِ کلمه ها اگر که سَرسَری گوش نکنید سینمایی است. خیلی هم سینمایی است. تصاویر از یک لانگ شات شروع میشوند تا می رسند به یک اکستریم کلوز آپ از بازوهای کاراکترِ قایقران. معروف است که صدای پارو زدن و موجِ دریا در ترانه، صداهایی هستند واقعی و اصل،  نه حاصلِ دستکاری و غیره. حکایتِ قایقران، حکایتِ نفر به نفر مردم اینجاست. آدم هایی که مقهور "دریا" شده اند. مقهور دریا و "شب". از قایقران هرچه گفته شود کم است و از عباس مهرپویا هم. این نابغه ی قدرنادیده ی مهجور. این آدمِ ساده ی جنگنده در برابرِ وضعِ موجود.این یاغیِ گمنامِ دیوانه. آخرش - آخر یعنی جایی که خسته شدید از شنیدن - باید به عکس مهرپویا نگاه کنید و بخوانید:

" گر صیدی نشود امشب پیدا؛ قایقران چه کند با این دریا؟"

پی نوشت:

 1-علاوه بر " قایقران"،  از عباس مهرپویا، "مرگ قو" و " قبیله لیلی" را هم گوش کنید. کیفِ دنیاست. 

2-گفتنش شاید لازم نباشد، اما مهرپویا بعد از بهمن 57 دیگر "کار" نکرد. ( چه تلخ، اما طوری نیست، " صدای گرمِ قایقران، شبها می پیچد آرام در گوشِ دریا" . مگر نه؟ " )




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 10 خرداد 1397 12:32 ق.ظ