ضمیر - علی نیکجو ضمیر. [ ض َ ] (ع اِ) درون دل . (منتخب اللغات ). اندرون دل . درون . باطن انسان .طَویّت . دل . (مهذب الاسماء ) لغت نامه دهخدا tag:http://zamir.mihanblog.com 2018-10-17T17:22:22+01:00 mihanblog.com پنجاه و هفتم- ملال 2018-09-24T18:55:07+01:00 2018-09-24T18:55:07+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/68 علی نیکجو   چقدر مَلال آور است، " کَسی" بودن ..

چقدر مَلال آور است، " کَسی" بودن ..




]]>
پنجاه و ششم - ماهی 2018-06-24T09:41:21+01:00 2018-06-24T09:41:21+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/66 علی نیکجو ماهیِ دریا شدم نیزارِ غوکانِ غمین را تا خلیجِ دور پیمودم مرغِ دریایی غریوی سخت کرد از ساحلِ متروک مردِ قایقچی کنارِ قایقش بر ماسه‌ی مرطوب با خود گفت: "هه! چه خاصیت که آدم ماهیِ ولگردِ دریایی خموش و سرد باشد؟" شاملو و بله، واقعا به قول مردِ قایقچی، چه خاصیت؟! ماهیِ دریا شدم نیزارِ غوکانِ غمین را تا خلیجِ دور پیمودم 
مرغِ دریایی غریوی سخت کرد از ساحلِ متروک 
مردِ قایقچی کنارِ قایقش بر ماسه‌ی مرطوب با خود گفت: "هه! چه خاصیت که آدم ماهیِ ولگردِ دریایی خموش و سرد باشد؟"


 شاملو


 و بله، واقعا به قول مردِ قایقچی، چه خاصیت؟!
]]>
پنجاه و پنجم - حفره ها 2018-06-04T16:51:53+01:00 2018-06-04T16:51:53+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/65 علی نیکجو یك وقتی، دوستی به من می گفت " توی معرفی چیزهایی كه هنوز دوستشون داری خِسّت داشته باش. وقتی هنوز چیزی رو برای خودت "تموم نكردی" به كسی پیشنهادش نده. مثه یه راز حفظش كن. اختصاصی نگهش دار و شخصیش كُن. بزار اون چیزِ خوب فقط برای تو باشه. خودخواه باش. خود خواه باش و حرومش نكن." و "حرومش نكن" رو دوبار می گفت برای تاكید بیشتر. راست میگفت به نظرم. من هنوز هم این عادتِ غلط (و خوب ) رو دارم. یك آهنگ خوب رو تا چند ده بار گوش نكنم و "تمومش" نكنم به كسی پیشنهاد نمیدم. همینطور كتابها رو، فیلمها رو.كافه ها و ر یك وقتی، دوستی به من می گفت " توی معرفی چیزهایی كه هنوز دوستشون داری خِسّت داشته باش. وقتی هنوز چیزی رو برای خودت "تموم نكردی" به كسی پیشنهادش نده. مثه یه راز حفظش كن. اختصاصی نگهش دار و شخصیش كُن. بزار اون چیزِ خوب فقط برای تو باشه. خودخواه باش. خود خواه باش و حرومش نكن." و "حرومش نكن" رو دوبار می گفت برای تاكید بیشتر. راست میگفت به نظرم. من هنوز هم این عادتِ غلط (و خوب ) رو دارم. یك آهنگ خوب رو تا چند ده بار گوش نكنم و "تمومش" نكنم به كسی پیشنهاد نمیدم. همینطور كتابها رو، فیلمها رو.كافه ها و رستورانها رو. مسیرهای پیاده روی رو. ادكلنها رو و... اینبار اما خلاف عادت باید چیزی رو معرفی كنم. تكه ای از ولیعصر. از سَرِ یوسف آباد تا میدونِ ونك. تكه ای كه همیشه دلپذیره. دلپذیر و جذاب. جوری كه بعد از هربار پیاده اومدن و تموم كردنش، آدم باید تكیه بده به درِ زردِ لمیزِ میدونِ ونك و بگه: "هِی فلانی، زندگی شاید همین باشد." و هست حتما. نه همه اش. اما بخش مهمی از زندگی همین هاست. همین چیزهای ریز و مهم و شخصی و "خود یافته". همین دلخوشی ها و مَفَرها. همین حفره هایی كه مثل حفره های سطحِ یخی قطب جنوب، برای تنفسِ آب زی ها ایجاد میكنند. همین حفره هایی كه برای ادامه دادنِ زندگی ضروری اند. باید گهگاه، آدم بی خیالِ غشای ضخیمِ یخِ زندگی باشد و برود سراغ این حفره ها، نفس بكشد برای ادامه ی حیات، برای ادامه ی زندگی. ]]> پنجاه و چهارم - قایقران 2018-05-30T00:44:22+01:00 2018-05-30T00:44:22+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/64 علی نیکجو " قایقران" شاید قدرنادیده ترین تک آهنگِ ایرانی است. مسامحه نمیکنم. شاهکارِ غریب و عجیبی است. تیز است. بُرنده است. همه چیزش اصل است. بَدَلی نیست. از شروعش که در حقیقت صدای غریبِ اعلام جنگ است تا کمی بعدتر که درون مایه ی ملودی تغییر میکند. از حس و حالش تا وقتی که رگه های ملودرام در بطنِ صدای مهرپویا، هویدا میشود. بعد واژه به واژه ی ترانه رسوخ می کند در گوش. تصویر سازیِ کلمه ها – اگر که سَرسَری گوش نکنید – سینمایی است. خیلی هم سینمایی است. تصاویر از یک لانگ شات شروع میشوند تا می رسند ب " قایقران" شاید قدرنادیده ترین تک آهنگِ ایرانی است. مسامحه نمیکنم. شاهکارِ غریب و عجیبی است. تیز است. بُرنده است. همه چیزش اصل است. بَدَلی نیست. از شروعش که در حقیقت صدای غریبِ اعلام جنگ است تا کمی بعدتر که درون مایه ی ملودی تغییر میکند. از حس و حالش تا وقتی که رگه های ملودرام در بطنِ صدای مهرپویا، هویدا میشود. بعد واژه به واژه ی ترانه رسوخ می کند در گوش. تصویر سازیِ کلمه ها اگر که سَرسَری گوش نکنید سینمایی است. خیلی هم سینمایی است. تصاویر از یک لانگ شات شروع میشوند تا می رسند به یک اکستریم کلوز آپ از بازوهای کاراکترِ قایقران. معروف است که صدای پارو زدن و موجِ دریا در ترانه، صداهایی هستند واقعی و اصل،  نه حاصلِ دستکاری و غیره. حکایتِ قایقران، حکایتِ نفر به نفر مردم اینجاست. آدم هایی که مقهور "دریا" شده اند. مقهور دریا و "شب". از قایقران هرچه گفته شود کم است و از عباس مهرپویا هم. این نابغه ی قدرنادیده ی مهجور. این آدمِ ساده ی جنگنده در برابرِ وضعِ موجود.این یاغیِ گمنامِ دیوانه. آخرش - آخر یعنی جایی که خسته شدید از شنیدن - باید به عکس مهرپویا نگاه کنید و بخوانید:

" گر صیدی نشود امشب پیدا؛ قایقران چه کند با این دریا؟"

پی نوشت:

 1-علاوه بر " قایقران"،  از عباس مهرپویا، "مرگ قو" و " قبیله لیلی" را هم گوش کنید. کیفِ دنیاست. 

2-گفتنش شاید لازم نباشد، اما مهرپویا بعد از بهمن 57 دیگر "کار" نکرد. ( چه تلخ، اما طوری نیست، " صدای گرمِ قایقران، شبها می پیچد آرام در گوشِ دریا" . مگر نه؟ " )

]]>
پنجاهم - سطرهای ترسناک 2018-04-28T19:56:54+01:00 2018-04-28T19:56:54+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/60 علی نیکجو و به کسانی که ایمان نمی آورند بگو: براساس همان وضعی که دارید و خیر خود را در آن می پندارید عمل کنید که ما نیز { به آنچه وظیفه ی خود می دانیم } عمل خواهیم کرد. و در انتظارِ فرجام کارِ خود باشید که ما نیز در انتظار خواهیم بود.هود - 121 و 122پی نوشت : سطرهایی هستند ترسناک و موحِش.

و به کسانی که ایمان نمی آورند بگو: براساس همان وضعی که دارید و خیر خود را در آن می پندارید عمل کنید که ما نیز { به آنچه وظیفه ی خود می دانیم } عمل خواهیم کرد. و در انتظارِ فرجام کارِ خود باشید که ما نیز در انتظار خواهیم بود.



هود - 121 و 122


پی نوشت : سطرهایی هستند ترسناک و موحِش.
]]>
چهل و نهم - باران 2018-04-16T18:47:29+01:00 2018-04-16T18:47:29+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/59 علی نیکجو باران می بارد.و ما كِیف می كنیم از این اتفاق. دقیقا بعد از کِیف کردنِ ماست که قطع میشود. خیابانها و كوچه ها و مَعبرها خشك میشوند. روزها و هفته ها میروند. بهار میرود. كِیف كردنِ ما میرود. آب دوباره به چرخه ی حیات برمیگردد. در چرخه میچرخد و ما در زمان میچرخیم. همه چیز دوباره تغییر میكند. باز باران میگیرد.احتمالا ما در لباسی جدید، سنی جدید، وضعی جدید و مكانی جدید، مجددا كیفور می شویم از باران. گویا تغییر لازمه زندگی است و زندگی لازمه ی تغییر. كاش اما تغییرمان مثل آب می بود. مثلا





باران می بارد.و ما كِیف می كنیم از این اتفاق. دقیقا بعد از کِیف کردنِ ماست که قطع میشود. خیابانها و كوچه ها و مَعبرها خشك میشوند. روزها و هفته ها میروند. بهار میرود. كِیف كردنِ ما میرود. آب دوباره به چرخه ی حیات برمیگردد. در چرخه میچرخد و ما در زمان میچرخیم. همه چیز دوباره تغییر میكند. باز باران میگیرد.احتمالا ما در لباسی جدید، سنی جدید، وضعی جدید و مكانی جدید، مجددا كیفور می شویم از باران. گویا تغییر لازمه زندگی است و زندگی لازمه ی تغییر. كاش اما تغییرمان مثل آب می بود. مثلا هربار كه تغییر میكردیم، باعثِ كیفِ دیگران هم می شدیم. نه اینطور تك بُعدی و تك ساحتی، نه اینطور موجبِ رنج و دِلخوری و سَرزنش. تغییر میكنیم ما، اما فقط به سمت پیر شدن و فرسوده شدن، به سمتِ خسته شدن و كِسِل بودن، به سمتِ صُلب شدن و مرگ. مثلِ آب نیستیم ما. آب هم قاعدتا مثل ما نیست. كه اگر بود، مایه و مایعِ حیات نبود دیگر.مثلِ ما مایه ی ننگ بود. و چه خوب كه مثل ما نیست.

 

نقاشی از : یوتاگاوا هیروشیگه / احتمالا کشیده شده در نیمه ی دوم قرن نوزدهم

 

]]>
چهل و هشتم - مرد آرام 2018-03-24T19:31:06+01:00 2018-03-24T19:31:06+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/58 علی نیکجو تصور میکنم در نهایت، علاقه ی وافر به یک فیلم نه با کیفیت فنی و تکنیکی و ویژگی های فُرمی سنجیده میشود و نه با چیزِ موهومی که به آن "محتوا" میگویند. علاقه ی وافر به یک فیلم ، شاید به قدرتِ "حس برانگیزیِ" آن بر گردد و آن فیلم هایی موفق اند پایدار بمانند که بتوانند حسِ انسان ها را برانگیخته کنند. "مردِ آرام" این ویژگیِ مهم را به غایت دارد و آن قدر آن را دارد که میشود چند ده بار آنرا دید و شگفت زده شد. دوست داشتنی ترین "جان وِین" و دوست داشتنی ترین "مورین اوهارا" برای من در این فیلم اتف




تصور میکنم در نهایت، علاقه ی وافر به یک فیلم نه با کیفیت فنی و تکنیکی و ویژگی های فُرمی سنجیده میشود و نه با چیزِ موهومی که به آن "محتوا" میگویند. علاقه ی وافر به یک فیلم ، شاید به قدرتِ "حس برانگیزیِ" آن بر گردد و آن فیلم هایی موفق اند پایدار بمانند که بتوانند حسِ انسان ها را برانگیخته کنند. "مردِ آرام" این ویژگیِ مهم را به غایت دارد و آن قدر آن را دارد که میشود چند ده بار آنرا دید و شگفت زده شد. دوست داشتنی ترین "جان وِین" و دوست داشتنی ترین "مورین اوهارا" برای من در این فیلم اتفاق می افتند. و قبل از آنها "بِری فیتز جرالدِ" نازنین . همان پیرمردِ دائم الخمر و با معرفت و شوخِ مردِ آرام. به نظرم میرسد که روزی، در جایی، مفصل درباره "مردِ آرام" بنویسم.


the quiet man - john ford - 1952
]]>
چهل و هفتم - دیگر چه میتوان گفت ؟ 2018-03-12T19:24:31+01:00 2018-03-12T19:24:31+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/57 علی نیکجو ولی، گریستن نتوانستمنه پیشِ دوستنه در حضور غریبهنه کنجِ خلوتِ خودگریستن نتوانستم که آفتاببیایدنیامدرضا براهنیامشب فایلِ صوتی اش را اتفاقی دوباره توی فولدر پیدا کردم و گوش کردم و چه خوب شد که گوش کردم. وصفِ حال بود. ولی، گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست
نه در حضور غریبه
نه کنجِ خلوتِ خود
گریستن نتوانستم که آفتاب
بیاید
نیامد


رضا براهنی



امشب فایلِ صوتی اش را اتفاقی دوباره توی فولدر پیدا کردم و گوش کردم و چه خوب شد که گوش کردم. وصفِ حال بود.
]]>
چهل و ششم - نروادای عزیز 2018-03-03T17:09:24+01:00 2018-03-03T17:09:24+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/56 علی نیکجو می دانی !مدت هاست ایستاده ام بر فرازِ اتفاقی که نمی افتدپابلو نروادا

می دانی !
مدت هاست ایستاده ام بر فرازِ اتفاقی که نمی افتد



پابلو نروادا
]]>
چهل و پنجم - شاملوی ما 2018-02-23T15:03:39+01:00 2018-02-23T15:03:39+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/55 علی نیکجو مابیرونِ زمانایستاده‌ایمبا دشنه‌ی تلخیدر گُرده‌هایِمان.احمد شاملوپی نوشت : از برآیند روزگار این چُنین بر می آید که شاملو راست میگفته. صد البته این "ما" به هرکسی و هر جماعتی ، اطلاق نمیشود. مثلا به عافیت طلب ها و رنج نکشیده ها ربطی ندارد. قاعدتا به کسانی نزدیک است و ربط دارد که حداقلِ حداقل "درد" را، "تلخی" را ، کمی، فقط کمی حس کرده باشند. ( قبل و بعد این شعر هم حکایتی دارد تلخ و سعی کردم فعلا این چند سطرِ کوتاه را از آن شعر فهم کنم تا بعد بروم سراغِ بقیه سطور ) ما
بیرونِ زمان
ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌هایِمان.


احمد شاملو



پی نوشت : از برآیند روزگار این چُنین بر می آید که شاملو راست میگفته. صد البته این "ما" به هرکسی و هر جماعتی ، اطلاق نمیشود. مثلا به عافیت طلب ها و رنج نکشیده ها ربطی ندارد. قاعدتا به کسانی نزدیک است و ربط دارد که حداقلِ حداقل "درد" را، "تلخی" را ، کمی، فقط کمی حس کرده باشند. ( قبل و بعد این شعر هم حکایتی دارد تلخ و سعی کردم فعلا این چند سطرِ کوتاه را از آن شعر فهم کنم تا بعد بروم سراغِ بقیه سطور )
]]>
چهل و چهارم - ما و معروف ها 2018-02-05T19:48:06+01:00 2018-02-05T19:48:06+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/54 علی نیکجو چند شب پیش، سوارِ آخرین قطارِ مترو بودم. در یك موقعیت شبه كُمدی، كمیّتِ دست فروش ها تقریبا بیشتر از كمیّتِ مسافرین بود. دست فروش هایی كه میخواستند به ضرب و زور، به حیله و فریب، به خدعه و نیرنگ و شامورتی بازی، در ساعات پایانیِ شبی خوفناك، كالای بنجل بیندازند به ما.ترس بَرم داشت یك آن. شبیه جامعه ای بود كه تعدادِ آدم های معروفش - تصحیح میكنم، تعدادِ آدم های به ظاهر معروف و حرافش - بیش از تعدادِ آدم های عادی اش باشد. دست فروش ها با پُر تعدادی و پُر رویی شان، با لفاظی و اطوارگری شان، میتوانستند ما ر
چند شب پیش، سوارِ آخرین قطارِ مترو بودم. در یك موقعیت شبه كُمدی، كمیّتِ دست فروش ها تقریبا بیشتر از كمیّتِ مسافرین بود. دست فروش هایی كه میخواستند به ضرب و زور، به حیله و فریب، به خدعه و نیرنگ و شامورتی بازی، در ساعات پایانیِ شبی خوفناك، كالای بنجل بیندازند به ما.ترس بَرم داشت یك آن. شبیه جامعه ای بود كه تعدادِ آدم های معروفش - تصحیح میكنم، تعدادِ آدم های به ظاهر معروف و حرافش - بیش از تعدادِ آدم های عادی اش باشد. دست فروش ها با پُر تعدادی و پُر رویی شان، با لفاظی و اطوارگری شان، میتوانستند ما را مرعوب كنند، و ما در موقعیتی بودیم كه به راحتی مرعوب میشدیم. ما كَم بودیم و آسیب پذیر. آنها زیاد بودند و آسیب زا. ما كَم كَم، كَم میشویم و آنها رفته رفته، زاد و ولد میكنند و تكثیر میشوند. - آدم های به ظاهر معروف را میگویم، همانهایی كه میخواهند بُنجل بودنشان را بكشند به رُخِ ما- و بیچاره ما و بیچاره دستفروش های ما.

]]>
چهل و سوم - برف 2018-01-30T10:19:36+01:00 2018-01-30T10:19:36+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/53 علی نیکجو سِتَروَن در "دیدن" و اخته در "نگاه كردن". نظاره گرِ عاطل و باطلِ جهان به قاعده ی هدر رفتِ زمان. الكی خوش و الكی غمگین. مُصر در حرف زدن و اهلِ بیجا سكوت كردن. اهلِ مكث های بیخودی. اهلِ تسامح و تساهل و كلماتی از این دست در بابِ لعنتیِ تفاعُل. اهلِ كنار آمدن. اهلِ توی برف فرو رفتن. اهلِ الكی خوشحال بودن از برف. اهلِ "حرفْ بازی". اهلِ "برفْ بازی". اهلِ میانمایگی. از تیره ی میانمایه های این روزگار. اهلِ این روزگار.
سِتَروَن در "دیدن" و اخته در "نگاه كردن". نظاره گرِ عاطل و باطلِ جهان به قاعده ی هدر رفتِ زمان. الكی خوش و الكی غمگین. مُصر در حرف زدن و اهلِ بیجا سكوت كردن. اهلِ مكث های بیخودی. اهلِ تسامح و تساهل و كلماتی از این دست در بابِ لعنتیِ تفاعُل. اهلِ كنار آمدن. اهلِ توی برف فرو رفتن. اهلِ الكی خوشحال بودن از برف. اهلِ "حرفْ بازی". اهلِ "برفْ بازی". اهلِ میانمایگی. از تیره ی میانمایه های این روزگار. اهلِ این روزگار.

]]>
چهل و دوم - کامو و ما 2018-01-23T07:04:57+01:00 2018-01-23T07:04:57+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/52 علی نیکجو هربار که سخنرانی‌ای سیاسی می‌شنوم یا سخنرانی‌های رهبرانمان را می‌خوانم، از این که سال‌ها هیچ حرفی که بار انسانی داشته باشد نشنیده‌ام، به وحشت می‌افتم. همیشه همان کلمات است که همان دروغ‌ها را تکرار می‌کند. و این حقیقت که مردم پذیرای آنها هستند،که خشم مردم این دلقک‌های تو خالی را از بین نبرده است، به نظرم دال بر این واقعیت می‌نماید که مردم اهمیتی به این که چگونه بر آنها حکومت شود نمی‌دهند؛آری راست است،آنها با بخش کاملی از زندگیشان و به اصطلاح«علایق حیاتیشان» بازی می‌کنند_آری، بازی.آلبر کامو - یادد

هربار که سخنرانی‌ای سیاسی می‌شنوم یا سخنرانی‌های رهبرانمان را می‌خوانم، از این که سال‌ها هیچ حرفی که بار انسانی داشته باشد نشنیده‌ام، به وحشت می‌افتم. همیشه همان کلمات است که همان دروغ‌ها را تکرار می‌کند. و این حقیقت که مردم پذیرای آنها هستند،که خشم مردم این دلقک‌های تو خالی را از بین نبرده است، به نظرم دال بر این واقعیت می‌نماید که مردم اهمیتی به این که چگونه بر آنها حکومت شود نمی‌دهند؛آری راست است،آنها با بخش کاملی از زندگیشان و به اصطلاح«علایق حیاتیشان» بازی می‌کنند_آری، بازی.



آلبر کامو - یادداشت‌ها - جلد یکم 
]]>
چهل و یکم - ثریا در اغما 2018-01-20T08:24:10+01:00 2018-01-20T08:24:10+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/51 علی نیکجو در سطور آخرِ ثریا در اغمای اسماعیل فصیح، نوشته بود: "زندگی ساده است. تو را از شكم مادرت می آورند اینجا. به تو امید و عظمت دنیا را نشان میدهند. بعد توی دهانت می زنند. همه چیز را از دستت می گیرند و میگذارند مغزت در كُما متوقف شود. انصاف نیست "#ثریا_در_اغما#اسماعیل_فصیح
در سطور آخرِ ثریا در اغمای اسماعیل فصیح، نوشته بود: 

"زندگی ساده است. تو را از شكم مادرت می آورند اینجا. به تو امید و عظمت دنیا را نشان میدهند. بعد توی دهانت می زنند. همه چیز را از دستت می گیرند و میگذارند مغزت در كُما متوقف شود. انصاف نیست "


#ثریا_در_اغما#اسماعیل_فصیح
]]>
چهلم - چهلم .. 2018-01-04T17:48:47+01:00 2018-01-04T17:48:47+01:00 tag:http://zamir.mihanblog.com/post/50 علی نیکجو من خودم هستمبی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیرهیچ اتفاق خاصی رخ نداده استتنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم..سید علی صالحی

من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم..


سید علی صالحی
]]>